X
تبلیغات
بی مقدمه - من ودختر همسایه (4)
سلام به بروبچ گل خلاصه فرصتی شد تا براتون بقیه ی داستان رو بنویسم.

خلاصه به اونجایی رسیدیم که نقشمون شکست خورد و من تو فکر نقشه ی جدیدی بودم .تو خونه عین ببر بنگال شده بودم از این سر خونه به اون سر خونه میرفتم و برمیگشتم بد جوری فکرم مشغول شده بود واقعا دیگه داشتم نا امید میشدم تا اینکه به ذهنم رسید از حسن سوسول کمک بگیرم .حسن سوسول بقال سرکوچمونه که حدودا ۸۰سالشه از جوون ۱۸ ساله هم بیشتر به سرو وضعش میرسه هر روز بعد از ظهر ماسک میزنه به صورتش تا یوقت پوستش خراب نشه ولی انصافا ادم توپیه . تصمیم گرفتم برم به حسن سوسول بگم مشکلمو تا اون کمکم کنه همینکه یکمی باهاش درد و دل کنم راه افتادم رفتم بقالی سر کوچه صداش کردم و بعد از سلام احوالپرسی گفتم بیا دو کلام با هم حرف بزنیم گفت باشه شروع کردم به گفتن (چند شب پیش رفتیم خواستگاری) که یکدفعه حسن سوسول به حرف اومد و اون برای من دردو دل میکرد از همه چی میگفت از گرونی بگیر تا زنش که بهش گیر میده خلاصه که اصلا بهم فرصت حرف زدن نداد منم دیدم شب شده خداحافظی کردم و برگشتم خونه دوباره رفتم تو فکر تا اینکه یک فکر دیگه به ذهنم رسید سریع داداشمو صدا کردم گفتم نقشه دارم خندید سرشو انداخت پایین و رفت دوباره صداش کردم گفتم با تو هستمااااا میگم یک نقشه دارم گفتش تو خداییش تو عمرت چند تا نقشه ی درست کشیدی که این دومیش باشه ؟(خداییش راست میگفت)منم دیدم حرفش حقه ولی چون مجبور بودم یکم ازش خواهش کردم و اون گفت حالا نقشتو بگو ببینم چیه ؟ من گفتم تو باید همه رو از خونه ببری بیرون تا من بتونم یک جوری با دختر همسایه ارتباط برقرار کنم داداشم گفت به نظرت چیجوری همه رو از خونه بفرستیم بیرون؟ گفتم به بهونه ی مسافرت بیا و برو مخ اینا رو بزن تا دو روزی برید شمال هم شما تفریح کردید هم من نجات پیدا میکنم  داداشم یکم من و من کر د و دید من حرف بدی نزدم گفت قبوله ولی هرچی شد پای خودته گفتم باشه داداشم سریع رفت مخ اهل خونه رو بزنه تا برن سفر خلاصه که موفق شد همه رو راضی کنه برن سفر قرار شد فردا صبح برن من کلی خوشحال شدم که یک دفعه یکی در اتاقمو زد مادرم بود اومد تو اتاقم و گفت تو هنوز وسایلتو جمع نکردی؟من گفتم نه  گفت نه؟ یکدفعه به خودم اومدم اگر بفهمن نمیام میدونن یک نقشه ای تو سرمه گفتم الان تازه میخوام وسایلمو جمع کنم مادرم که از اتاق رفت بیرون کلی فکر کردم تا ببینم چی کار کنم تا فردا باهاشون نرم سفر که بازم یک فکری به سرم زد یواشکی رفتم تو اشپزخونه گشتم دنبال زرد چوبه تا یکم بزنم به سرو کلم و خودمو بزنم به مریضی  درحال گشتن زرد چوبه بو دم که یکدفعه مامانم از راه رسید و گفت : با زرد چوبه تو چیکار داری؟ منم دیدم داشت ۳ میشد گفتم مامان جان دیدم خسته ای خواستم بیام امشب من اشپزی کنم ما ما نم کلی خوشحال شد و رفت منم به ناچار مجبور شدم شام رو درست کنم.بعداز شام با زرد چوبه رفتم تو اتاقمو یکمی زدم به سرو کلمو خودمو زدم به مریضی که من نمیام مادرم اینا گفتن خب ما هم نمیریم نمیتونیم تو رو تنها بزاریم منم کلی اصرار و تعارف کردم و به زور فرستادمشون برن.وقتی از خونه بیرون رفتن کلی خوشحال شدم و سریع رفتم سر وقت تلفن شماره ی خونه همسایه رو گرفتم که یکدفعه در باز شد و مامانم اومد تو . من داشتم سکته میکردم مامانم گفت چیه سریع خوب شدی اومدی سروقت تلفن؟ اصلا داری به کی زنگ میزنی؟ منم بعد از من ومن گفتم داشتم زنگ میزدم به شما تا بهتون بگم رسیدید شمال خبر بدین بهم .بعدش سریع حرف رو عوض کردم گفتم چی شد برگشتی؟ گفت چیزی جا گذاشتم .چیزی رو که جا گذاشته بود رو برداشت و رفت و ایندفعه من دقیقا یکساعت صبر کردم تا از رفتن اونها بگذره تا کاملا مطمئن بشم و بعدش رفتم دوباره سراغ تلفن زنگ زدم خونه همسایه و برای اولین بار تو عمرم شانس اوردم و این بود که خود دختر همسایه گوشی رو برداشت . من میترسیدم همه ی ماجرا رو بهش بگم چون کلی وقت میبرد گفتم بهش یک ماجرای مهمی هست که باید بگم و هیچکسی نفهمه و بی زحمت امشب ساعت ۱۲ بیا روی پشت بوم خونتون و من روی دیوار خونتون نردبون میزارم و میام بالا و یک نامه بهت میدم که همه چیز تو اون نامه نوشته شده دختر همسایه خوشبختانه قبول کرد .وقتی تلفن زدنم تموم شد رفتم نامه رو با دقت تمام نوشتم . بعدش گذاشتمش توی پاکت روی میزم و اینم بگم که میزم خیلی شلوغ بود . ساعت ۱۲ شب شد و من نردبون برداشتم و رفتم رو پشت بوم همسایه نامه رو به دختر همسایه دادم و سریع برگشتم تا رسیدم خونه دیدم تلفن زنگ زد .تعجب کردم چون دیر وقت بود گوشی رو که برداشتم دیدم دختر همسایست و میگه مگه دیوونه شدی که کارت دعوت جشن تولد دوستتو ساعت ۱۲ شب روی پشت بوم یواشکی بهم میدی اصلا این تولد چه ربطی به من داره ؟ اونجا بود که فهمیدم اشتباهی به جای پاکت نامه از روی میزم کارت دعوت رو برداشتم براش توضیح دادم که اشتباه شده و با کلی خواهش قرار شد که فدا شب ساعت ۱۲ شب دوباره همونجا و به شیوه ی قبل همدیگه رو ببینیم . فرداش ب شد و طبق معمول من رفتم نردبون رو برداشتم و گذاشتم روی دیوار تا به پشت بوم  همسایه برسم که وقتی داشتم از نردبون بالا میرفتم وسط راه افتادم زمین و پام شکست و موفق نشدم نامه رو بدم خلاصه که کلی داد و بیداد کردم تا چندتا از همسایه ها اومدنو منو بردن بیمارستان  و خانوادم هم فرداش برگشتن خونه...... بقیشم باشه برای قسمت بعدی

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 4:23 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM



در وبلاگ
در كل اينترنت