X
تبلیغات
بی مقدمه - من و دختر همسایه(3)
سلام سلام صدتا سلام خلاصه بعد یه مدت به خاطر تقاضای زیاد بروبچ قسمت سوم داستان رو براتون مینویسم

رسیدیم به اونجایی که احمد اقا میخواست بره سر اصل موضوع . قبل از اینکه شروع کنه به حرف زدن دادشم برای اولین بار توی این مجلس یه حرف زد که به نفعم شد اونم این بود که دیگه خیلی مزاحم احمد اقا اینا شدیم  ما  بریم و انشالله بعدا مزاحمتون میشیم همه تعجب کردن از این حرف اخه چون هنوز حرف خاصی نزده بودیم ولی تعارفات و اینجور مسائل به کمکم اومدن و همه پا شدیم که بیایم بیرون از در حیاط خونه ی احمد اقا اینا که خارج شدیم سریع به داداشم اشاره کردم که تابلو نکنه ماجرا رو چون نمیخواستم کسی جز داداشم از موضوع باخبر شه اونم با کلی ادا و اشاره برام خط نشون کشید و چیزی نگفت وقتی رسیدیم به خونه من سریع فلنگو بستم رفتم تو اتاقم مامانم اینا به داداش بیچارم گیر دادن چرا  گفتی بریم؟ تازه میخواستیم صحبت کنیم در مورد!.بالاخره دادشم هم با اوردن چندتا دلیل الکی که اصلا هم ربطی به موضوع نداشت خودشوازماجرا خلاص کرد و سریع به سمت اتاقم اومد وقتی وارد اتاقم شد از عصبانیت چشاش شده بود کاسه ی خون شروع کرد به توپیدن به من .خلاصه بعد از کلی نصیحت(فحش و بد و بیراه)دیدم رفتارش بامن تغییر کرد یک لبخند موذیانه ای زد و چیزی رو گفت که ازش میترسیدم . گفتش من کمکت میکنم ولی به شرطی که بتونی کمکم کنی حال ممد پشه(محمدپشه یکی از هم محلیامونه که خیلی سرعت بالایی توی دویدن به همین خاطر بهش میگن پشه و توی جمع به صورت عامیانه میگن ممدپشه )رو بگیرم.تازه اول بدبختی شروع شد .

قضیه از این قراره که ممدپشه دوست صمیمیه منه و از طرف دیگه داداشم با ممد پشه دشمنیه شدیدی دارن که ریشه در کودکیشون داره و همیشه از ضایع کردن همدیگه لذت میبرن همیشه هم هر ۲تا شون خواستن از طریق من همدیگه رو ضایع کنن و لی من پا نمیدادم اما اینجا داداشم با زرنگیه تمام موفق به این کار شد که منو به بازی بکشونه . من سور دادن دیگه برم مهم نبود مهم این بود که خانوادم نفهمن چه اشتباهی کردم و ابرو ریزی نشه بهخاطر همینم مجبور شدم شرط برادرم رو بپذیرم .(بیچاره ممد پشه)

به داداشم گفتم حالا باید چیکارکنیم تا مشکلم حل شه ؟گفت یک کم صبر کن تا فکر کنم . بعد از چند دقیقه گفت یه نقشه ای دارم(ای کاش این نقشه رو نمیکشید).

گفتم حالا بگو این نقشت چی هست؟ گفت یک نامه برای دختر همسایه مینویسیم و تمام ماجرا رو بهش میگیم و ازش معذرت خواهی میکنیم واینم میگیم که کسی نباید ماجرا رو بفهمه و توی یک فرصت مناسب این نامه رو بهش میدیم .به ظاهر نقشه ی بدی نبود (طبیعیه که من خر شدم و قبول کردم)

نامه رو سریع نوشتیم و تا ۲روز نوبتی کشیک میکشیدیم تا دختر همسایه از خونه بیاد بیرون اونم تنهایی  !!!بالاخره صبح روز سوم از خونه بیرون اومد و قدم زنان داشت میرفت منم داداشمرو صدا کردم و راه افتادیم دنبالش البته با فاصله ی زیاد وخیلی طبیعی تا به یک کوچه ی خلوت رسیدیم که هیچ کس نه ما رو میشناخت نه دختر همسایه رو به داداشم گفتم تو اینجا وایستا و هوا رو داشته باش تا کسی نیاد تل من برم نامه رو بهش بدم و برگردم اونم قبول کرد .ولی یه دفعه یادم اومد نامه رو جا گذاشتم تو خونه وقتی به داداشم گفتم دو دستی کوبید تو سرم و گفت این اخرین موقعیته

حالا که نامه رو نیاوردی برو شخصا باهاش صحبت کن و من مواظبم که کسی نیاد .منم به ناچار قبول کردم و رفتم جلو بعد از سلام و احوالپرسی یه دفعه تا رو برگردوندم دیدم داداشم نیست و چند تا جوون دارن میان به سمت ما  یه دفعه دیدم دختر همسایه شروع به جیغ داد زدن کرد و وانمود میکرد که من مزاحمش شدم اون جوونای گرن کلفت هم اومدن تا جایی که خوردم منو زدن . و برگشتم خونه وسط راه داداشم رو دیدم گفت این چه وضعیه ؟ با کی دعوات شد؟ گفتم تو کدوم گوری بودی ؟۴تا جوون گردن کلفت ریختن سرم و زدنم فکر کردن مزاحم دختر همسایه شدم .داداشم گفت راستشو بخواهی من تشنم شده بود رفته بودم اب بخورم تازشم اتفاق مهمیکه پیش نیومده.یه دفعه بدجور عصبی شدم و یک نگاه چپ بهشکردم که از حرفش پشیمون شد (اخه ای خدا این شانسه؟نمیدونم چرا زمین و زمان ما من در افتادن؟)

برگشتیم خونه توی خونه گفتن چی شده داداشم گفت هیچی با چند نفر دعواش شده و بعد از باند پیچی شدن و شنیدن نصیحت از تمام اهالیه خونه رفتم تو اتاقمو فکر کردم چرا دختر همسایه اون کارو کرد؟؟؟؟؟؟؟؟ تا اینکه فرداییش با پرس و جو و امار گرفتن فهمیدیم ۲تا از اون جوونای گردن کلفت پسر خاله ی دختر همسایه بودن .

بقیه ی ماجرا هم باشه واسه بعدا

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 5:39 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM



در وبلاگ
در كل اينترنت