X
تبلیغات
بی مقدمه - من و دختر همسایه(2)
. اما اينم ادامه ماجراي پر درد سر منو و دختر همسايه
بالاخره روز خواستگاري فرا رسيد مامانم  منو فرستاد تا گل و شيريني بخرم . گل و خريدم همينطور شيريني توي راه که داشتم بر مي گشتم به خونه خيلي فکر کردم تا چطوري مجلس خواستگاري رو به  هم بزنم و جواب رد رو از دختر همسايه بگيرم تا اينکه يه دفعه يه راهي به ذهنم اومد سريع خودمو رسوندم به خونه و تا اونجايي که راه داشت  توي دسته گل فلفل ريختم  مامانم يه دفعه اومد و گفت به به چه گلهاي خوشکلي !! عجب پسر با سليقه اي دارم بعدش گفت  حالا اين گلها خوشبو هم هستن يا  نه ؟؟؟؟جا خوردم و گفتم نميدونم  گفت بي زحمت بو كن ببين چطوره راهي نداشتم ومجبور شدم بو كنم و ناچارا گفتم خيلي خوش بو هست مادرم گفت خيلي خوبه حالا بروحاضر شو تا بريم  منم سريع رفتم تو اتاقم وقتي به اتاق رسيدم تا تونستم عطسه كردم چشام شده بود كاسه ي خون اولش عصباني بودم چون كلا بهم ريخته بود قيافم ولي بعد از يك كم خوشم اومد از اين وضعيت چون گفتم اونا فكر ميكنن من معتادم و منو قبول نميكنن اب بينيم راه افتاده بود چشام قرمز شده بود  مادرم اينا گفتن چت شده گفتم هيچي مثل اينكه به اين گلا حساسيت دارم خلاصه حركت كرديم به سمت خونه ي همسايه من داشتم از ترس ميمردم باباي دخترهمسايه در رو باز كرد وکلي تعارف و عزت خلاصه وقتي رفتيم داخل و با همه سلام كردم و نشسته بودم يه دفعه يادم اومد كه ميتونم از موهام هم كمك بگيرم من ريزش موداشتم يك مقدارشروع كردم با بازي كردن با موهام چند لاخ مو افتاد روي مبلي که رنگش روشن بود همه فهميدن مادر دختر همسايه ازم پرسيد پسرم ريزش موداري؟  گفتم اره خيلي هم زياده اگر اينجوري پيش بره تا اخر ماه كچل ميشم اخماشون رفت توي هم حال همه گرفته شد هموني كه من مي خواستم داشت ميشد خيلي خوشحال شدم که یه دفعه داداشم گفت میتونه مو بکاره بعدا بعدش باباي دختر همسايه سوالي رو پرسيد كه منتظرش بودم چرا ابريزش بيني داري و چشات قرمزه گفتم هميشه اينجوري ميشم باباي دختر همسايه گفت خيلي بخشيدا جسارت نباشه بلانسبت افراد معتاد اين حالات رو دارن با اين حرفش انگار دنيا رو داده بود به من همه چيز طبقه نقشه ام داشت پيش مي رفت  مامانم و بابام و داداشم چنان بهم نگاه كردن انگار واقعا معتادم داداشم گفت تست اعتياد و واسه همين مواقع گذاشتن ديگه احمد اقا(باباي دختر همسايه) احمد اقا گفت بله فرمايش شما صحيح گفتن شغلت چيه بابام گفت فعلا بيكاره گفت ماشين و خونه داره؟ مامانم گفت نه داداشم پا برهنه پريد وسط حرفاشون و گفت ولي قراره سريع همه چيزو مهيا كنه تمام نقشه هامو داداشم داشت خراب ميكرد الكي گفتم ببخشيد ميشه برم صورتموبشورم گفتن بفرماييد خلاصه به بهانه ي صورت شستن از جمع دور شدم سريع زنگ زدم به داداشم گفتم تابلو نكني منم براش ماجرا ر به صورت ام پي تري گفتم داداشم گفت خواهش ميكنم اختيار دارين انشالله وقتي ديدمتون از خجالتتون حسابي در ميام ولي تونستم راضيش كنم تا كمكم كنه ههههه گفتم چي كار كنيم حالا .گفت اون بامن برگشتم توي جمع همه گفتن مگه نميخواستي صورتتو بشوري؟  گفتم اره  گفتن پس  چرا رفتي توي حياط؟.  گفتم راه رو بلد نبودم ولي برگشتم صورتشويي رو پيدا كردم  گفتن  پس چرا صورتت خشكه؟؟؟؟؟؟؟؟ مجبور شدم بگم بيخيال شستن صورت شدم گفتم هواي تازه برام بهتره احمد اقا گفت حالا ميريم سر صحبت هاي مهم تر خلاصه تونستم كنار بيام با سوالاشون وراضيشون كردم بالاخره نشستم بچه ها ببخشيد الان اون خاطرات يادم اومد و درشرايط مساعدي نيستم  بقيش باشه واسه ي بعدا

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 1:36 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM



در وبلاگ
در كل اينترنت