2- صبحانه عاشقي: او پنير را روي كره ميگذارد و رويش مربا ميريزد و آن را به عسل آغشته ميكند. سپس معجوني را كه ساخته، داخل چاي مياندازد و بعد همه را يكجا در ليوان شير ميريزد و آخر سر هم ليوان را پاي گلدان خالي ميكند و در راه اداره مرتب مزه صبحانه را زير دندانش احساس ميكند!
3- خيابانهاي عاشقي: در اين مواقع معمولاً تمام اصوات، اشيا و جانداران موجود در خيابان حسي سمبوليك به دلباخته ميدهند؛ مثلاً صداي بوق كاميون او را ياد كركس عاشقي مياندازد كه از دوري جفتش سر بر صخره ميكوبد و صداي موتورگازي از نظر او مثل آواز قناري محبوس در قفس است. از نظر علم روانشناسي كارمندي كه دچار چنين حالتهايي شود يك كارمند كاملاً از دست رفته است!
4- اتاق كار عاشقي: كارمند جزء قبلي و عاشق دلباخته فعلي به دليل اينكه كليات وجودش را در خانه همسايه جا گذاشته و فقط جزئي از وجودش را به محل كار آورده، معمولاً با ديدن هر ارباب رجوعي جا خورده، كمي به او خيره ميشود و بعد تازه ميفهمد در توهم دختر همسايه اصلاً متوجه ابرو و سبيل پرپشت ارباب رجوعش نشده! با اين شرايط كاملاً واضح است كه او نه به وظايف اصلياش ميرسد و نه از پس وظايف فرعياش برميآيد. چون در اين حالت زيرميزي گرفتن فداي خيالات عاشقانه و كارمند مورد نظر هر روز فقيرتر ميشود!
5- خواستگاري عاشقي: طبق نظريههاي روانشناسي كارمند مذكور در اين مواقع كت و شلوار دامادياش را پوشيده روبهروي آينه ميايستد و زيرلب شعرهاي عاشقانه و حماسي زمزمه ميكند و سپس در همين توهمات با حقوق دو ماهش، به تعداد ساعتهايي كه عاشق دختر همسايه بوده، براي او گل رز ميخرد!
6- پدر عروس عاشقي: مهريه 1000 سكه، خانه مستقل، حقوق بالاي چهارصدهزار تومان و تحصيل دخترم در دانشگاه آزاد. ضمناً ما رسم داريم ماشين لباسشويي، تلويزيون، فرش، يخچال، جاروبرقي، مايكروويو، سرخكن، پاشنهكش و ناخنگير را داماد ميآورد. البته شيربها هم جزء لاينفك رسوم ماست. پدر عروس اينها را گفت و يك شيريني بزرگ در دهانش چپاند...!
7- عاقبت عاشقي: كارمند جزء كه در عشق شكست خورده ناگهان ياد يكي از داستانهاي صادق هدايت ميافتد و ميرود و مانكني را از پشت ويترين يك مغازه لباس زنانه ميخرد و به خانه ميآورد. اما از آنجا كه مطلب ما طنز است و قرار نيست چنين پايان تلخي داشته باشد ناگهان مانكن تبديل به دختري زيبا ميشود و ميگويد: جادوگر بدجنسي مرا طلسم كرده بود ولي تو مرا نجات دادي قهرمان زندگي من! حالا هم بايد با من عروسي كني!
با همه اينها متأسفانه تلاش ما براي ارائه يك پايان خوش به جايي نرسيد. چون دختر مورد نظر قبل از طلسم شدن، دختر يك پادشاه بوده و حالا از كارمند جزء قصه ما يك قصر، 200 كنيز، 100 غلام، 70 اسب و گاو و شتر و صندوقهاي جواهر ميخواهد!

