امروز میخوام ماجرای خودمو دختر همسایه رو از اول براتون تعریف کنم. ماجرای ما از یک شوخیه و کل کل ساده به اینجاها رسید.یک روز مثل همیشه با بچه ها محل دور هم جمع شده بودیم و میگفتم و میخندیدیم (یادش بخیر )که یک دفعه بحث به کل کل  کشید دیدیم کل کل فقط توی حرف فایده نداره باید یک کار عملی انجام بدیم یکی از بچه ها یک فکری به سرش زد که ای کاش این فکرو نمیکرد کل کل بین من و یک نفر دیگه از بچه ها بود قرار شد اون ۲تا کار انجام بده من یک کار اون باید ۸ساعت جلوی مدرسه ی دخترانه فیکس وای میستاد حتی اگرم مامورا میومدن هم نباید تکان میخورد از جاش کار دومش هم این بود که باید ماشین مدیر مدرسشون و میاورد توی محل به مدت یک ساعت کار منم این بود که برم از دختر همسایه خواستگاری کنم بازنده باید ۷ شب به همه سور میداد اون شراط رو قبول کرد منم چون هر موقع دختر همسایمون رو می دیدم و یک رفتار عجیبی باهام داشت (انگار دشمنشو دیده )

مطمئن بودم اگر برم خواستگاریش جوابش نه هست به خاطر همینم قبول کردم شرایط رو .برا ی هیچکدوممون سور دادن مهم نبود مهم ابرومون بود که درخطربود  این قرار رو روز پنجشنبه گذاشتیم وتاپنجشنبه ی دیگه باید به قولمون عمل میکردیم  فردای همون روز که جمعه بود رفیق خبیث من رفت به جای ۸ساعت ۹ساعت جلوی در مدرسه ی دخترانه وایستاد و هیچ مشکلی براش پیش نیومد اخه روز جمعه مدرسه تعطیله من به ایجاش فکر نکرده بودم و اون اولین کارشو با موفقیت تموم کرد ومن کلی جوش اوردم ولی دلم خوش بود که نمیتونه کار دومش رو انجام بده خودمم تا روز سه شنبه تونستم خانوادمو راضی کنم که بریم خواستگاریه دختر همسایمون  ولی اونا فکر میکردن من واقعا از دختر همسایه خوشم اومده نمیدونستن که موضوع فقط یک کل کل هست  برای روز چهارشنبه هم قرار خواستگاری گذاشتن از طرف دگه هم دوستم کار دومش رو روز سه شنبه انجام داد یعنی ماشین مدیر مدرسشون رو اورد تو محل خب تعجب هم ندارم چون مدیر مدرسشون شوهر عمش بود و من ساده خبر نداشتم حالا دیکه اون کاراش رو انجام داده بود من مونده بودم و خواستگاری یک کم میترسیدم ولی یه جورایی مطمئن بودم که جواب دختر همسایه نه هست ولی اگر جوابش مثبت بود چی؟بدجور گیر کرده بودم راه برگشت هم نداشتم الکی به خودم دلداری میدادم تا روز چهار شنبه فرارسید. تمام بچه های محل منتظر انصراف من بودن تا هفت شب سور بدم بهشون ول من پای ابروم درمیون بود بقیه ی ماجرامون رو بعدا میگم

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 3:12 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM



در وبلاگ
در كل اينترنت