تبليغاتX
بی مقدمه
سلام به بروبچ گل خلاصه فرصتی شد تا براتون بقیه ی داستان رو بنویسم.

خلاصه به اونجایی رسیدیم که نقشمون شکست خورد و من تو فکر نقشه ی جدیدی بودم .تو خونه عین ببر بنگال شده بودم از این سر خونه به اون سر خونه میرفتم و برمیگشتم بد جوری فکرم مشغول شده بود واقعا دیگه داشتم نا امید میشدم تا اینکه به ذهنم رسید از حسن سوسول کمک بگیرم .حسن سوسول بقال سرکوچمونه که حدودا ۸۰سالشه از جوون ۱۸ ساله هم بیشتر به سرو وضعش میرسه هر روز بعد از ظهر ماسک میزنه به صورتش تا یوقت پوستش خراب نشه ولی انصافا ادم توپیه . تصمیم گرفتم برم به حسن سوسول بگم مشکلمو تا اون کمکم کنه همینکه یکمی باهاش درد و دل کنم راه افتادم رفتم بقالی سر کوچه صداش کردم و بعد از سلام احوالپرسی گفتم بیا دو کلام با هم حرف بزنیم گفت باشه شروع کردم به گفتن (چند شب پیش رفتیم خواستگاری) که یکدفعه حسن سوسول به حرف اومد و اون برای من دردو دل میکرد از همه چی میگفت از گرونی بگیر تا زنش که بهش گیر میده خلاصه که اصلا بهم فرصت حرف زدن نداد منم دیدم شب شده خداحافظی کردم و برگشتم خونه دوباره رفتم تو فکر تا اینکه یک فکر دیگه به ذهنم رسید سریع داداشمو صدا کردم گفتم نقشه دارم خندید سرشو انداخت پایین و رفت دوباره صداش کردم گفتم با تو هستمااااا میگم یک نقشه دارم گفتش تو خداییش تو عمرت چند تا نقشه ی درست کشیدی که این دومیش باشه ؟(خداییش راست میگفت)منم دیدم حرفش حقه ولی چون مجبور بودم یکم ازش خواهش کردم و اون گفت حالا نقشتو بگو ببینم چیه ؟ من گفتم تو باید همه رو از خونه ببری بیرون تا من بتونم یک جوری با دختر همسایه ارتباط برقرار کنم داداشم گفت به نظرت چیجوری همه رو از خونه بفرستیم بیرون؟ گفتم به بهونه ی مسافرت بیا و برو مخ اینا رو بزن تا دو روزی برید شمال هم شما تفریح کردید هم من نجات پیدا میکنم  داداشم یکم من و من کر د و دید من حرف بدی نزدم گفت قبوله ولی هرچی شد پای خودته گفتم باشه داداشم سریع رفت مخ اهل خونه رو بزنه تا برن سفر خلاصه که موفق شد همه رو راضی کنه برن سفر قرار شد فردا صبح برن من کلی خوشحال شدم که یک دفعه یکی در اتاقمو زد مادرم بود اومد تو اتاقم و گفت تو هنوز وسایلتو جمع نکردی؟من گفتم نه  گفت نه؟ یکدفعه به خودم اومدم اگر بفهمن نمیام میدونن یک نقشه ای تو سرمه گفتم الان تازه میخوام وسایلمو جمع کنم مادرم که از اتاق رفت بیرون کلی فکر کردم تا ببینم چی کار کنم تا فردا باهاشون نرم سفر که بازم یک فکری به سرم زد یواشکی رفتم تو اشپزخونه گشتم دنبال زرد چوبه تا یکم بزنم به سرو کلم و خودمو بزنم به مریضی  درحال گشتن زرد چوبه بو دم که یکدفعه مامانم از راه رسید و گفت : با زرد چوبه تو چیکار داری؟ منم دیدم داشت ۳ میشد گفتم مامان جان دیدم خسته ای خواستم بیام امشب من اشپزی کنم ما ما نم کلی خوشحال شد و رفت منم به ناچار مجبور شدم شام رو درست کنم.بعداز شام با زرد چوبه رفتم تو اتاقمو یکمی زدم به سرو کلمو خودمو زدم به مریضی که من نمیام مادرم اینا گفتن خب ما هم نمیریم نمیتونیم تو رو تنها بزاریم منم کلی اصرار و تعارف کردم و به زور فرستادمشون برن.وقتی از خونه بیرون رفتن کلی خوشحال شدم و سریع رفتم سر وقت تلفن شماره ی خونه همسایه رو گرفتم که یکدفعه در باز شد و مامانم اومد تو . من داشتم سکته میکردم مامانم گفت چیه سریع خوب شدی اومدی سروقت تلفن؟ اصلا داری به کی زنگ میزنی؟ منم بعد از من ومن گفتم داشتم زنگ میزدم به شما تا بهتون بگم رسیدید شمال خبر بدین بهم .بعدش سریع حرف رو عوض کردم گفتم چی شد برگشتی؟ گفت چیزی جا گذاشتم .چیزی رو که جا گذاشته بود رو برداشت و رفت و ایندفعه من دقیقا یکساعت صبر کردم تا از رفتن اونها بگذره تا کاملا مطمئن بشم و بعدش رفتم دوباره سراغ تلفن زنگ زدم خونه همسایه و برای اولین بار تو عمرم شانس اوردم و این بود که خود دختر همسایه گوشی رو برداشت . من میترسیدم همه ی ماجرا رو بهش بگم چون کلی وقت میبرد گفتم بهش یک ماجرای مهمی هست که باید بگم و هیچکسی نفهمه و بی زحمت امشب ساعت ۱۲ بیا روی پشت بوم خونتون و من روی دیوار خونتون نردبون میزارم و میام بالا و یک نامه بهت میدم که همه چیز تو اون نامه نوشته شده دختر همسایه خوشبختانه قبول کرد .وقتی تلفن زدنم تموم شد رفتم نامه رو با دقت تمام نوشتم . بعدش گذاشتمش توی پاکت روی میزم و اینم بگم که میزم خیلی شلوغ بود . ساعت ۱۲ شب شد و من نردبون برداشتم و رفتم رو پشت بوم همسایه نامه رو به دختر همسایه دادم و سریع برگشتم تا رسیدم خونه دیدم تلفن زنگ زد .تعجب کردم چون دیر وقت بود گوشی رو که برداشتم دیدم دختر همسایست و میگه مگه دیوونه شدی که کارت دعوت جشن تولد دوستتو ساعت ۱۲ شب روی پشت بوم یواشکی بهم میدی اصلا این تولد چه ربطی به من داره ؟ اونجا بود که فهمیدم اشتباهی به جای پاکت نامه از روی میزم کارت دعوت رو برداشتم براش توضیح دادم که اشتباه شده و با کلی خواهش قرار شد که فدا شب ساعت ۱۲ شب دوباره همونجا و به شیوه ی قبل همدیگه رو ببینیم . فرداش ب شد و طبق معمول من رفتم نردبون رو برداشتم و گذاشتم روی دیوار تا به پشت بوم  همسایه برسم که وقتی داشتم از نردبون بالا میرفتم وسط راه افتادم زمین و پام شکست و موفق نشدم نامه رو بدم خلاصه که کلی داد و بیداد کردم تا چندتا از همسایه ها اومدنو منو بردن بیمارستان  و خانوادم هم فرداش برگشتن خونه...... بقیشم باشه برای قسمت بعدی

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 4:23 قبل از ظهر |

اینم ۲۵ تا چرت و پرت

۱- چرا روی آدرس اینترنت به جای یک دبلیو؛سه تا دبلیو می گذارند ؟ چون کار از محکم کاری عیب نمی کند!

۲- اگر  اسکلت از بالای دیوار بپرد پایین چه می شود ؟ هیچ وقت این کار را نمیکند چون جیگر ندارد!

۳- چرا مار نمی تواند به مسافرت برود ؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد!

۴- برای قطع جریان برق چه باید کرد ؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد!

۵- نصف النهار چیست ؟ همان شام است که در واقع نصف نهار است که برای شام مانده است!

۶- آخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی!

۷- چرا دوچرخه خودش نمی تواند به ایستد؟ چون خیلی خسته است!

۸- اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می کنید؟ برایش صندلی می گذاریم !

۹- دارچین رو چگونه درست می شود؟ وقتی یک چینی را دار بزنند!

۱۰- چرا لک لک موقع خواب یک پایش را بالا می گیرد ؟ چون اگر هر دو تا رو بالا بگیرد ؛ می افتد!

۱۱- اگر شخصی خیلی سر شناس باشد ؛ به نظر شما چه کاره است ؟ آرایشگر!

۱۲- اگر تلویزیون روشن نشد چه می کنید ؟ آن را هل می دهیم و می زنیم کانال دو!

۱۳- شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان در چیست؟ هر دو وقتی به صفر می رسند آدم می لرزد!

۱۴- چرا دود از دودکش بالا می رود ؟ چون ظاهرا چاره ی دیگری ندارد!

۱۵- شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیست ؟ هر دو تاشونو دیر کشیدن بیرون!

۱۶- فرق یخمک با آتروپات در چیست؟ یخمک خوشمزه تر است!

۱۷- فرق باتری با مادر زن در چیست ؟ باتری حداقل یک قطب مثبت دارد اما مادر زن هیچ چیز مثبتی ندارد!

۱۸- اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده است چیست ؟ طلاق!

۱۹- چه طوری زیر دریایی لر ها رو غرق می کنند؟ یه غواص میره در میزنه !

۲۰- ناف چیست؟ ناف نمره ی صفری است که طبیعت به شکم بی هنر داده است!

۲۱- خط وسط قرص برای چیه ؟ برای این که اگر با آب پایین نرفت با پیچگوشتی بره !

۲۲- چرا ترک ها با دو دست دست می دهند؟ چون فرق راست و چپشونو بلد نیستند!

۲۳- یک ترک چگونه یک پرنده رو می کشد؟ آن را از بالای یک صخره به پایین پرتاب می کند!

۲۴- چرا ترک ها همیشه ۱۸ تایی میرن سینما ؟ چون برای کمتر از ۱۸ ممنوع بوده !

۲۵- اگر در یک موسسه سطح بالا یک ترک ببینید به او چه می گویید؟ یک بازدید کننده!

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:32 بعد از ظهر |

گویند در زمان سلطان محمود غزنوی روزی پسر سلطان که کامبیز نام داشت با پژو 206 تيپ 5 خود از خيابان ملاصدرا ميگذشت و به سوی سرای برق در ديار قصرالدشت ميشتافت که در ميان راه به ارابه ای لگن بر خورد کرد که در آن يک بانوی جوان و بسيار زيبا بود و زنی زشت و بد اخلاق آن ارابه را ميراند که مادر آن دختر بود و در اثر تصادف آن ارابه که از جنس کدو بود ترکيد و به وسط خيابان پاشيد و آن مادر و دختر بدون وسيله گشتند و کامبيز از آنها درخواست کرد که آنها را به منزل برساند و از بانوی جوان پرسيد که در کدام ديار زندگی ميکنند و بانوی جوان تا خواست حرفی بزند آن زن بگفت ما را با تو کاری نيست خسارت ما را بده تا ما برويم و خود بلديم به منزلگاه برويم و کامبيز کيسه ای اشرفی از داشبورد ماشين در آورد و به آن زن داد و فقط پسر فهميد که اسم آن دختر سيندرلا بود و آنها يک تاکسی سمند گرفتند و برفتند و کامبيز هم تيکافی نمود و دور در جا بزد و به دنبال تاکسی رفت و يه تريپ از بقل ماشينشون که
داشت سبقت ميگرفت سيندرلا با زحمت يه لنگه جورابشو پرت کرد تو ماشين کامی وای............. که چه بوی گندی ميداد ولی وقتی توی جوراب رو نگاه کرد يه تيکه کاغذ بود با اين متن : عزيزم من دوستت دارم اين زن نامادری من هست و پدرم در جنگ با گلادياتورها در رکاب سلطان محمود جان خود را باخت و من ماندم و اين زن و دو دخترش که صبح تا شب دنبال بزم و رفتن به کافی شاپ و سرخاب و سفيداب خود هستند و من استثمار شده ام و بسيار محدود حتی نميتوانم سمت تلفن بروم بيا و من را نجات بده ............
کامبيز داشت نامه را ميخواند که با صدای مهيببی به خود آمد او به ستون تخت جمشيد برخورد کرده بود و ديگر ماشينش راه نميرفت و او ماند آنجا تا اينکه يک موش از زير ستون آمد بيرون و با خشم به کامی نگريست کامی هم زد زير گريه و داستان رو تعريف کرد موش دلش به حال کامبيز سوخت و گفت من صافکارهستم و به تو کمک ميکنم او ماشين کامبيز را درست کرد و سوار شد و گفت بيا من تو را به سرای آنها ببرم خلاصه از کوچه ها و خیابان ها و دریا ها گذشتند تا به انتهای مدرس رسیدند و آقا موشه یه خونه قدیمی رو نشون داد و گفت که سیندرلا اینجاست
به اونجا رسيديم که اونها يعنی کامی و آقا موشه به يه خونه قديمی رسيدند ، يه خونه کاهگلی با ديوارهای بلند . زنگ زدند و دخترکی مثل ميمون ( دختر خوشگل هم مگه داريم ؟؟ ) در رو باز کرد و تا کامبيز رو ديد از خوشحالی کله قند تو دلش آب شد و گفت : جون امری داشتيد !!!! کامبيز هم گفت من با سيندرلا کار دارم دخترک گفت مگه من مُردم که تو با اون ايکبيری کار داری ؟ کامبيز هم گفت برو ای دخترک چشم سفيد شما با آن دخترک معصوم چه کرده ايد ؟ چرا او از خانه فراری شده ؟ آيا پدرتان را کشته است يا مادرتان را لگد کرده ، آن طفل معصوم حتی وقت نميکند جوراب خود را بشورد باور کنيد ماشين من هنوز بوی سگ مرده ميدهد !!! من آمده ام تا اين دخترک را نجات بدهم و حداقل او را به حمام بفرستم ، شما خيلی بد هستيد الهی خاک بره تو چشمتون ( اوا خواهــــــــــــــــــــــــــــر ) دخترک که تا اين لحظه ساکت بود به حرف آمد و گفت عزيزم مثل اينکه شما داستان زياد ميخوانی و اين سيندرلا رو با سيندرلای تو کتاب اشتباه گرفتی در اين لحظه آقا موشه ضربه محکمی بر سر کامبيز کوفت و گفت : خاک تو اون سرت منو سر کار گذاشتی ؟!!!
و دختر که اسمش مهلقا بود گفت ای جوون اين دختر که تو دوست داری۱۲۷.۰.۰.۱ تا دوست پسر داره عزيزم ، ميخواهی موبايلش رو بيارم ببينی تو حافظه چند تا پسر داره يا پيامهای کوتاهشو ( اس.ام.اس ) ببين صبح تا شب خانوم تو آرايشگاه و باشگاه بدنسازی ول ميگرده بعد از ظهرها خانوم يا پارک ملت ميگرده يا سرخه بازار خدا نگه داره ايران زمين و گلستان رو اونجاهارو که آباد کرده....!!!!! 

بوی جورابشم ماله اينکه تنبل خانوم سال تا سال جوراباشو نميشوره !! و تو خيابون دنبال گاگولهايی امثال تو ميگرده ، در اين لحظه آقا موشه به صورت کامبيز تف ميکنه و ميگه ای بی غيرت خاک تو ملاجت کنن ..... کامبيز ميره تو فکر و راه ميافته ميره و سوار ماشين ميشه که باز ميکوبه به ديوار ولی اينبار ميپره و از خواب بيدار ميشه يه کم چشماشو ميماله و ميبينه که ديرش شده و بايد ميرفته سر کار ، اينجوری ميشه که کامبيز خان ما بی خيال زن گرفتن ميشه ، اگر يه کم به دور و برتون نگاه کنيد امثال کامبيز و سيندرلا زيادن فقط بايد زرنگ باشيد تا گير همچين سيندرلايی نيفتيد

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 2:3 قبل از ظهر |
۱- تو خیابون خیلی با احترام از یه دختر آدرس بپرسید بعد از جواب دادن جلوی چشماش از  یکی دیگه بپرسید

۲- پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذارید  رو بوق

۳- توی اتوبان جلوی ماشین یه دختر خانوم با سرعت 50 کیلومتر حرکت کنید

۴- توی جمع دخترای فامیل وقتی همشون دارن یه سریال می ببینن هی کانال تلویزیون رو  عوض کنید

۵- توی یه رستوران که چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صدای بلند هورت بکشید و نوش جان کنید

۶- توی یه بوتیک که فروشندش دختره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگید خوشتون نیومد و برید

۷- توی جشن تولد یکی از دخترا فامیل تا اومد شمع ها را فوت کنه همه رو خاموش کنید

۸- اگه یه دختر یه جا یه جک تعریف کرد بلافاصه بگید چقدر قدیمی بود

۹- اشتباهات لفظی دخترارو موقع صحبت کردن تکرار کنید و بخندید

۱۰- تو یه جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه دخترا شاخ بذارید

۱۱- عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف دختر مورد نظرتون

۱۲- روزهای بارونی تا یه دختر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید یه لحظه درنگ نکنید

۱۳- اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر خانوم مورد نظر پیچ های کوک گیتارش رو به چند جهت بچرخونید

۱۴- تو دانشگاه از دختر مورد نظر یه جزو 1000 صفحه ای بگیرید و بعد از اینکه تمام صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بر گردونید

۱۵- چاق بودن و بی ریخت بودن دختر مورد نظر رو دم به ساعت به اطلاعش برسونید

۱۶- به دختری که دماغش رو تازه عمل کرده بگید دکترش بد بوده و دماغش کوفته شده

۱۷- شیشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابی تکون بدید و بذارید خودش درش رو باز کنه

۱۸- زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه دختر با صدای بلند بزنید زیر خنده

۱۹- از یه دختر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنید و بگین ساعتش عقبه

۲۰- توی ساندویچی موقعی که چند تا دختر نشستن طوری که اونا هم بشنوند از حال بهم خوردن و گلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتید تعریف کنید

۲۱- توی یه جمع که چند تا دختر نشستن در گوشی صحبت کنید و بلند بلند بخندید

۲۲- توي خيابون به يه قسمت از لباس يه دختر خيره بشيد و بزنيد زير خنده (نمي دونيد دختره چه حالي مي شه)



+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 4:26 قبل از ظهر |
اگه يه روز وقتي که تو خيابون راه مي ريد يه دختر
جلو امد و گفت که از شما خوشش مياد بايد اول
دورو برتونو خوب نگاه کنيد و بعد بدون هيچ حرفي با
اخرين سرعت و بدون نگاه کردن به عقب از اونجا
: فرار کنيد!!!مي گيد:چرا؟ الان بهتون مي گم
بابا اون همون حسن(دوست جون جوني تونه)که چادر .1
سرش کرده.
دوربين مخفيه.2
دختره حالش خوب نيست و ممکنه گرد نخود با دز. 3
بالا مصرف کرده باشه(تو اين حالت پيشنهاد ميکنیم
شرط انسانيت را به جا بيارين و اونو به اولين
( بيمارستان برسونيد.
.ممکنه طرف از ديونه خونه در رفته باشه!. 4
بخواد شما رو امتحان کنه(يعني فرستاده تام. 5
الختيار دوست دخترتون باشه.مثلآ يه چيزي تو مايه
(هاي ميتي کومون.

6.بخواد شما رو اسگل کنه تا با دوستاش که همگي پشت

ديوار قايم شدن بهت بخندند(تو اين حالت هم توصیه میشه

بخاطر ادب کردن و حفظ شان پسرا درجامعه قبل از

(اينکه فرار کنين يه حرکت خیلی خشن از خودتون نشون بدین

بخواد مثل اوار رو سرتون خراب شه...اه شما هيچي .7
نمیفهميد...يعني زنتون بشه بابا (اين خطرناک
ترين حالت موجود است...امار نشون داده از هر 100
( !!نفر 1 نفرجان سالم به در برده
ممکنه ادم فضايي باشه که رفته تو جلد يه دختر و .8
بخواد شما رو با خودش ببره فضا روتون ازمايش
( بکنه(اخر تخيل بود نه؟.
به قول امام خميني(ره)ممکنه دست امريکا تو کار .9
باشه.
مثلا %0.0001هم احتمال داره طرف راست بگه که کلآ به.10
!! ريسکش نمي ارزه
خلاصه از من گفتن 2 تا پا داريد 4 تا ديگه قرض
کنيد فرار کنيد وگرنه عواقب بعديش پاي
.....خودتونه
+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 7:47 قبل از ظهر |
سلام سلام صدتا سلام خلاصه بعد یه مدت به خاطر تقاضای زیاد بروبچ قسمت سوم داستان رو براتون مینویسم

رسیدیم به اونجایی که احمد اقا میخواست بره سر اصل موضوع . قبل از اینکه شروع کنه به حرف زدن دادشم برای اولین بار توی این مجلس یه حرف زد که به نفعم شد اونم این بود که دیگه خیلی مزاحم احمد اقا اینا شدیم  ما  بریم و انشالله بعدا مزاحمتون میشیم همه تعجب کردن از این حرف اخه چون هنوز حرف خاصی نزده بودیم ولی تعارفات و اینجور مسائل به کمکم اومدن و همه پا شدیم که بیایم بیرون از در حیاط خونه ی احمد اقا اینا که خارج شدیم سریع به داداشم اشاره کردم که تابلو نکنه ماجرا رو چون نمیخواستم کسی جز داداشم از موضوع باخبر شه اونم با کلی ادا و اشاره برام خط نشون کشید و چیزی نگفت وقتی رسیدیم به خونه من سریع فلنگو بستم رفتم تو اتاقم مامانم اینا به داداش بیچارم گیر دادن چرا  گفتی بریم؟ تازه میخواستیم صحبت کنیم در مورد!.بالاخره دادشم هم با اوردن چندتا دلیل الکی که اصلا هم ربطی به موضوع نداشت خودشوازماجرا خلاص کرد و سریع به سمت اتاقم اومد وقتی وارد اتاقم شد از عصبانیت چشاش شده بود کاسه ی خون شروع کرد به توپیدن به من .خلاصه بعد از کلی نصیحت(فحش و بد و بیراه)دیدم رفتارش بامن تغییر کرد یک لبخند موذیانه ای زد و چیزی رو گفت که ازش میترسیدم . گفتش من کمکت میکنم ولی به شرطی که بتونی کمکم کنی حال ممد پشه(محمدپشه یکی از هم محلیامونه که خیلی سرعت بالایی توی دویدن به همین خاطر بهش میگن پشه و توی جمع به صورت عامیانه میگن ممدپشه )رو بگیرم.تازه اول بدبختی شروع شد .

قضیه از این قراره که ممدپشه دوست صمیمیه منه و از طرف دیگه داداشم با ممد پشه دشمنیه شدیدی دارن که ریشه در کودکیشون داره و همیشه از ضایع کردن همدیگه لذت میبرن همیشه هم هر ۲تا شون خواستن از طریق من همدیگه رو ضایع کنن و لی من پا نمیدادم اما اینجا داداشم با زرنگیه تمام موفق به این کار شد که منو به بازی بکشونه . من سور دادن دیگه برم مهم نبود مهم این بود که خانوادم نفهمن چه اشتباهی کردم و ابرو ریزی نشه بهخاطر همینم مجبور شدم شرط برادرم رو بپذیرم .(بیچاره ممد پشه)

به داداشم گفتم حالا باید چیکارکنیم تا مشکلم حل شه ؟گفت یک کم صبر کن تا فکر کنم . بعد از چند دقیقه گفت یه نقشه ای دارم(ای کاش این نقشه رو نمیکشید).

گفتم حالا بگو این نقشت چی هست؟ گفت یک نامه برای دختر همسایه مینویسیم و تمام ماجرا رو بهش میگیم و ازش معذرت خواهی میکنیم واینم میگیم که کسی نباید ماجرا رو بفهمه و توی یک فرصت مناسب این نامه رو بهش میدیم .به ظاهر نقشه ی بدی نبود (طبیعیه که من خر شدم و قبول کردم)

نامه رو سریع نوشتیم و تا ۲روز نوبتی کشیک میکشیدیم تا دختر همسایه از خونه بیاد بیرون اونم تنهایی  !!!بالاخره صبح روز سوم از خونه بیرون اومد و قدم زنان داشت میرفت منم داداشمرو صدا کردم و راه افتادیم دنبالش البته با فاصله ی زیاد وخیلی طبیعی تا به یک کوچه ی خلوت رسیدیم که هیچ کس نه ما رو میشناخت نه دختر همسایه رو به داداشم گفتم تو اینجا وایستا و هوا رو داشته باش تا کسی نیاد تل من برم نامه رو بهش بدم و برگردم اونم قبول کرد .ولی یه دفعه یادم اومد نامه رو جا گذاشتم تو خونه وقتی به داداشم گفتم دو دستی کوبید تو سرم و گفت این اخرین موقعیته

حالا که نامه رو نیاوردی برو شخصا باهاش صحبت کن و من مواظبم که کسی نیاد .منم به ناچار قبول کردم و رفتم جلو بعد از سلام و احوالپرسی یه دفعه تا رو برگردوندم دیدم داداشم نیست و چند تا جوون دارن میان به سمت ما  یه دفعه دیدم دختر همسایه شروع به جیغ داد زدن کرد و وانمود میکرد که من مزاحمش شدم اون جوونای گرن کلفت هم اومدن تا جایی که خوردم منو زدن . و برگشتم خونه وسط راه داداشم رو دیدم گفت این چه وضعیه ؟ با کی دعوات شد؟ گفتم تو کدوم گوری بودی ؟۴تا جوون گردن کلفت ریختن سرم و زدنم فکر کردن مزاحم دختر همسایه شدم .داداشم گفت راستشو بخواهی من تشنم شده بود رفته بودم اب بخورم تازشم اتفاق مهمیکه پیش نیومده.یه دفعه بدجور عصبی شدم و یک نگاه چپ بهشکردم که از حرفش پشیمون شد (اخه ای خدا این شانسه؟نمیدونم چرا زمین و زمان ما من در افتادن؟)

برگشتیم خونه توی خونه گفتن چی شده داداشم گفت هیچی با چند نفر دعواش شده و بعد از باند پیچی شدن و شنیدن نصیحت از تمام اهالیه خونه رفتم تو اتاقمو فکر کردم چرا دختر همسایه اون کارو کرد؟؟؟؟؟؟؟؟ تا اینکه فرداییش با پرس و جو و امار گرفتن فهمیدیم ۲تا از اون جوونای گردن کلفت پسر خاله ی دختر همسایه بودن .

بقیه ی ماجرا هم باشه واسه بعدا

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 5:39 بعد از ظهر |
اگه سربزير و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره-، روانيه، سيماش قاطيه!

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!

اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!

اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه-س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!

اگه با عيالات متحده-ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!

اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!

اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو مي-كنه، اهل بند و بسته!

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار مي-كنه، جون به عزرائيل نمي-ده!

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق-العاده-س، دوست داشتنيه!

و بالاخره اگه راست و درست و بي-كلك باشه، ميگن: هيچي نمي-شه، به درد لاي جرز مي-خوره!
+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 7:36 بعد از ظهر |
ساعت۸ صبح: درگیری در خیابان ترافیک سنگین مچاله شدن اعصاب.

ساعت۹ صبح:خمیازه کشیدن دراتاق کار.

ساعت۱۰ صبح :دعوا در شورای شهر و مجلس.

ساعت۱۱ صبح:دریافت احضاریه برای حضور در دادگاه .

ساعت ۱۲ظهر : انتشار رو.نامه ی کیهان ابرو ریزی از شهروندان .

ساعت۱بعد از ظهر: ناهار نماز غیبت .

ساعت ۲ بعد از ظهر :شنیدن اخبار فجایع از صدا و سیما .

ساعت ۳ بعد از ظهر: جلسه مطبوعاتی جبهه مشارکت تهدید به خروج از حاکمیت .

ساعت۴ بعد از ظهر : پایان وقت اداری همه از ۸ ساعت بیکاری خسته اند .

ساعت۵ بعد از ظهر : اغاز ترافیک سنگین درشهر لندکروز ها به خیابان می ایند .

ساعت۶ بعد از ظهر : مردم به سینما می روند تا فیلم های عشقی - سیاسی تماشا کنند.

ساعت ۷ بعد از ظهر:اوج ترافیک در بزرگراه فحش خواهر و مادر رانندگان محترم به یکدیگر .

ساعت ۸ بعد از ظهر : اوپدیس باز ی توسط جوانان محترم در خیابان جردن  بانوان در خیابان ها منتظر هستند .

ساعت۹ بعد شب: مروری بر اخبار فجایع صدا و سیما .

ساعت۱۰ شب : پخش اعترافات و افشاگری مجادله و مناظره .

ساعت ۱۱ شب : تماشای فیلم سینمایی از ماهواره کارمندان میخوابند .

ساعت ۱۲ شب : هجوم به اینترنت جوانان چت میکنند .

ساعت ۱ نیمه شب : ترافیک در بزرگراه کمی سبک می شود .

ساعت ۲ نیمه شب : ترافیک در چت روم های ایرانی .

ساعت۳ نیمه شب : خمیازه پشت کامپیوتر جوانان میخوابند .

ساعت ۴نیمه شب : صدای ریختن اهن در خیابان برای خانه هایی که دائم در حال ساخت و سازند .

ساعت۵ صبح : خوشبختانه همه خوابیده اند .

ساعت ۶ صبح : ماهواره ها برنامه کودک را شروع کرده اند جیش بوس لالا  اخرین مشتریان تهاجم فرهنگی می خوابند .

ساعت ۷ صبح : مستکبران می خوابند و مستضعفان بیدار می شوند .

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 4:33 بعد از ظهر |

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آب گل آلود» بگوييد: حوزه عمليات شيلات!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آتش» بگوييد: ويزاي سفر به خاكستر!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آسانسور» بگوييد: تاكسي ديواري!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آفتابه» بگوييد: انبر!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آفتابه» بگوييد: منشور!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آينه» بگوييد: ريشخندي از روبرو!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آينه» بگوييد: من درش پيدا!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «اولاد» بگوييد: تسلي دل و آزار جان!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «بچه گربه» بگوييد: نيمكت!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «بربري» بگوييد: بيسكويت تركي!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «بغض» بگوييد: ديباچه هق هق!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «بهشت» بگوييد: آنچه نبينيد!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «پاك كن» بگوييد: مالش بر دانش!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «پاي گربه» بگوييد: پاكت!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «پرايد» بگوييد: ژيان تحت ويندوز!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «تسبيح» بگوييد: آلت عبادت!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «تلويزيون» بگوييد: ناطق نوري!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «توالت فرنگي» بگوييد: انجام!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «توالت» بگوييد: زورخانه انفرادي!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «تولد» بگوييد: نوبر حيات!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «چاپلوس» بگوييد: لبخند تا اطلاع ثانوي!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «چاقو» بگوييد: تو دل برو!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «چاه توالت» بگوييد: انگور!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «چنگال» بگوييد: قاشق تابستاني!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «چنگال» بگوييد: يكي بود، يكي نبود!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «حمام» بگوييد: پاكستان!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «ختم روزگار» بگوييد: كسي كه بي‌علت سياه مي‌پوشد!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «خنجر» بگوييد: هر چه از دوست رسد نيكوست!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «خواب» بگوييد: عيش بي‌نوايان!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «خياط» بگوييد: كسي كه جامه به اندازه ندوزد!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «در توالت فرنگي» بگوييد: سرانجام!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «دربازكن» بگوييد: تقوا!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «دكتر» بگوييد: كسي كه همه را بيمار خواهد!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «دكمه يقه» بگوييد: دكمه عقيدتي!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «دكمه» بگوييد: بستني!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «دماغ» بگوييد: نفس‌كش!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «دمپايي» بگوييد: منبر!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «دوست» بگوييد: كسي كه ما گمان نيك بر او داريم!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «دوش حمام» بگوييد: آب چرخ‌كن!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «ديسكت» بگوييد: عشق تو جيبي!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «رشوه» بگوييد: كارساز بيچارگان!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «سرماي بسيار سرد» بگوييد: يخما

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «سزارين» بگوييد: فنی زاده!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «سيفون» بگوييد: انبر!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «سيگار» بگوييد: لبو رد كن بياد!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «سيم خاردار» بگوييد: ديوار تابستاني!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «شلوار كردي» بگوييد: آدم جاكن!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «شهر هرت» بگوييد: آثار باستاني!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «شيشه» بگوييد: اونورش پيدا!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «صندلي سينما» بگوييد:تا پاشي تاشه!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «عشق» بگوييد: كار بيكاران!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «غيبت» بگوييد: مشروح اخبار!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «فرزند» بگوييد: دشمن خانگي!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «قاضي» بگوييد: كسي كه همه او را نفرين كنند!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «قايق» بگوييد: كفتر!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «قسم» بگوييد: شاهد دروغ!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «كارمند» بگوييد: مصيبتي در كت و شلوار!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «كدو تنبل» بگوييد: گلابي خانواده!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «كشتي» بگوييد: تشخيص! (ته‌ش‌خيس)

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «كشمش» بگوييد: انگور بازنشسته!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «كفش» بگوييد: نفربر!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «كلاهبردار» بگوييد: تولدت مبارك!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «گالش» بگوييد: نفر بر پلاستيكي!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «گوجه فرنگي» بگوييد: چراغ خطر آبگوشت!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «گوجه فرنگي» بگوييد: چراغ قرمز آبگوشت!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «گوشتكوب» بگوييد: لهستان!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «ليسانس» بگوييد: در به در!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «ماتيز» بگوييد: پرايد مونگول!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «ماشين» بگوييد: مراكش!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «ماكياول» بگوييد: مردي براي تمام فصول!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «مجرد» بگوييد: آنكه به ريش دنيا مي‌خندد!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «مسلسل» بگوييد: حيدر! (هي در)

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «مشق» بگوييد: عمله‌گي براي استاد!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «مگس سمج» بگوييد: پرويز كاردان!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «مگس» بگوييد: پرويز!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «مگس‌كش» بگوييد: پرويز صياد!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «مگسی به صورت سزارين زاييده» بگوييد: پرويز فنی زاده!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «موي گربه» بگوييد: موكت!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «نسيه» بگوييد: آنچه پس ندهند!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «وب گرد» بگوييد: عملي! (معتاد)

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «وجدان» بگوييد: شب بخير كوچولو!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «ويولن» بگوييد: ميره و مياد، خوشم مياد

 

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 11:9 بعد از ظهر |
. اما اينم ادامه ماجراي پر درد سر منو و دختر همسايه
بالاخره روز خواستگاري فرا رسيد مامانم  منو فرستاد تا گل و شيريني بخرم . گل و خريدم همينطور شيريني توي راه که داشتم بر مي گشتم به خونه خيلي فکر کردم تا چطوري مجلس خواستگاري رو به  هم بزنم و جواب رد رو از دختر همسايه بگيرم تا اينکه يه دفعه يه راهي به ذهنم اومد سريع خودمو رسوندم به خونه و تا اونجايي که راه داشت  توي دسته گل فلفل ريختم  مامانم يه دفعه اومد و گفت به به چه گلهاي خوشکلي !! عجب پسر با سليقه اي دارم بعدش گفت  حالا اين گلها خوشبو هم هستن يا  نه ؟؟؟؟جا خوردم و گفتم نميدونم  گفت بي زحمت بو كن ببين چطوره راهي نداشتم ومجبور شدم بو كنم و ناچارا گفتم خيلي خوش بو هست مادرم گفت خيلي خوبه حالا بروحاضر شو تا بريم  منم سريع رفتم تو اتاقم وقتي به اتاق رسيدم تا تونستم عطسه كردم چشام شده بود كاسه ي خون اولش عصباني بودم چون كلا بهم ريخته بود قيافم ولي بعد از يك كم خوشم اومد از اين وضعيت چون گفتم اونا فكر ميكنن من معتادم و منو قبول نميكنن اب بينيم راه افتاده بود چشام قرمز شده بود  مادرم اينا گفتن چت شده گفتم هيچي مثل اينكه به اين گلا حساسيت دارم خلاصه حركت كرديم به سمت خونه ي همسايه من داشتم از ترس ميمردم باباي دخترهمسايه در رو باز كرد وکلي تعارف و عزت خلاصه وقتي رفتيم داخل و با همه سلام كردم و نشسته بودم يه دفعه يادم اومد كه ميتونم از موهام هم كمك بگيرم من ريزش موداشتم يك مقدارشروع كردم با بازي كردن با موهام چند لاخ مو افتاد روي مبلي که رنگش روشن بود همه فهميدن مادر دختر همسايه ازم پرسيد پسرم ريزش موداري؟  گفتم اره خيلي هم زياده اگر اينجوري پيش بره تا اخر ماه كچل ميشم اخماشون رفت توي هم حال همه گرفته شد هموني كه من مي خواستم داشت ميشد خيلي خوشحال شدم که یه دفعه داداشم گفت میتونه مو بکاره بعدا بعدش باباي دختر همسايه سوالي رو پرسيد كه منتظرش بودم چرا ابريزش بيني داري و چشات قرمزه گفتم هميشه اينجوري ميشم باباي دختر همسايه گفت خيلي بخشيدا جسارت نباشه بلانسبت افراد معتاد اين حالات رو دارن با اين حرفش انگار دنيا رو داده بود به من همه چيز طبقه نقشه ام داشت پيش مي رفت  مامانم و بابام و داداشم چنان بهم نگاه كردن انگار واقعا معتادم داداشم گفت تست اعتياد و واسه همين مواقع گذاشتن ديگه احمد اقا(باباي دختر همسايه) احمد اقا گفت بله فرمايش شما صحيح گفتن شغلت چيه بابام گفت فعلا بيكاره گفت ماشين و خونه داره؟ مامانم گفت نه داداشم پا برهنه پريد وسط حرفاشون و گفت ولي قراره سريع همه چيزو مهيا كنه تمام نقشه هامو داداشم داشت خراب ميكرد الكي گفتم ببخشيد ميشه برم صورتموبشورم گفتن بفرماييد خلاصه به بهانه ي صورت شستن از جمع دور شدم سريع زنگ زدم به داداشم گفتم تابلو نكني منم براش ماجرا ر به صورت ام پي تري گفتم داداشم گفت خواهش ميكنم اختيار دارين انشالله وقتي ديدمتون از خجالتتون حسابي در ميام ولي تونستم راضيش كنم تا كمكم كنه ههههه گفتم چي كار كنيم حالا .گفت اون بامن برگشتم توي جمع همه گفتن مگه نميخواستي صورتتو بشوري؟  گفتم اره  گفتن پس  چرا رفتي توي حياط؟.  گفتم راه رو بلد نبودم ولي برگشتم صورتشويي رو پيدا كردم  گفتن  پس چرا صورتت خشكه؟؟؟؟؟؟؟؟ مجبور شدم بگم بيخيال شستن صورت شدم گفتم هواي تازه برام بهتره احمد اقا گفت حالا ميريم سر صحبت هاي مهم تر خلاصه تونستم كنار بيام با سوالاشون وراضيشون كردم بالاخره نشستم بچه ها ببخشيد الان اون خاطرات يادم اومد و درشرايط مساعدي نيستم  بقيش باشه واسه ي بعدا

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 1:36 بعد از ظهر |
خاطره
+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 3:37 بعد از ظهر |
دختر ها مثل رادو هستن:هر چی بخوان میگن هرچی بگی نمیشنون!!!!

مثل لیمو شیرین هستند:اولش شیرینن ولی بعدش تلخ میشن!!!

مثل کنتور برق:هر چند وقت یکبار سنشون صفر میشه!!!

فلز یابن:از جلو ی طلا فروشی رد میشن عکس العمل نشون میدن!!!!

مثل شبکه ی اینترنت هستن:از هر موضوعی یک فایل اطلاعاتی دارن !!!!

مثل موتور گازی هستند:پرسروصدا و کم سرعت و کم طاقت !!!!

مثل موبایل هستن:هر وقت کار مهمی پیش میاد در دسترس نیستن!!!!

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 10:11 قبل از ظهر |
1- صبح عاشقي: كارمند جزء، ديروز عصر دلش به زلف دختر همسايه گره خورده و تصميم گرفته عاشق او شود. بنابراين صبح وقتي چشمانش را باز مي‌كند، قلبش گروپ گروپ مي‌زند و نام دختر همسايه مدام در سرش تكرار مي‌شود. با توجه به نظريه‌هاي روانشناسان معتبر كارمندان جزء در اين مواقع زودتر از هميشه بيدار مي‌شوند، سوت مي‌زنند، دست و صورت خود را با آب و صابون معطر مي‌شويند و مرتب لبخند مي‌زنند (حتي به مسواك و برس‌‌شان!)

2- صبحانه عاشقي: او پنير را روي كره مي‌گذارد و رويش مربا مي‌ريزد و آن را به عسل آغشته مي‌كند. سپس معجوني را كه ساخته، داخل چاي مي‌اندازد و بعد همه را يكجا در ليوان شير مي‌ريزد و آخر سر هم ليوان را پاي گلدان خالي مي‌كند و در راه اداره مرتب مزه صبحانه را زير دندانش احساس مي‌كند!

3- خيابانهاي عاشقي: در اين مواقع معمولاً تمام اصوات، اشيا و جانداران موجود در خيابان حسي سمبوليك به دلباخته مي‌دهند؛ مثلاً صداي بوق كاميون او را ياد كركس عاشقي مي‌اندازد كه از دوري جفتش سر بر صخره مي‌كوبد و صداي موتورگازي از نظر او مثل آواز قناري محبوس در قفس است. از نظر علم روانشناسي كارمندي كه دچار چنين حالتهايي شود يك كارمند كاملاً از دست رفته است!

4- اتاق كار عاشقي: كارمند جزء قبلي و عاشق دلباخته فعلي به دليل اينكه كليات وجودش را در خانه همسايه جا گذاشته و فقط جزئي از وجودش را به محل كار آورده، معمولاً با ديدن هر ارباب رجوعي جا خورده، كمي به او خيره مي‌شود و بعد تازه مي‌فهمد در توهم دختر همسايه اصلاً متوجه ابرو و سبيل پرپشت ارباب رجوعش نشده! با اين شرايط كاملاً واضح است كه او نه به وظايف اصلي‌اش مي‌رسد و نه از پس وظايف فرعي‌اش برمي‌آيد. چون در اين حالت زيرميزي گرفتن فداي خيالات عاشقانه و كارمند مورد نظر هر روز فقيرتر مي‌شود!

5- خواستگاري عاشقي: طبق نظريه‌هاي روانشناسي كارمند مذكور در اين مواقع كت و شلوار دامادي‌اش را پوشيده روبه‌روي آينه مي‌ايستد و زيرلب شعرهاي عاشقانه و حماسي زمزمه مي‌كند و سپس در همين توهمات با حقوق دو ماهش، به تعداد ساعتهايي كه عاشق دختر همسايه بوده، براي او گل رز مي‌خرد!

6- پدر عروس عاشقي: مهريه 1000 سكه، خانه‌ مستقل، حقوق بالاي چهارصدهزار تومان و تحصيل دخترم در دانشگاه آزاد. ضمناً ما رسم داريم ماشين لباسشويي، تلويزيون، فرش، يخچال، جاروبرقي، مايكروويو، سرخ‌كن، پاشنه‌كش و ناخن‌گير را داماد مي‌آورد. البته شيربها هم جزء لاينفك رسوم ماست. پدر عروس اينها را گفت و يك شيريني بزرگ در دهانش چپاند...!

7- عاقبت عاشقي: كارمند جزء كه در عشق شكست خورده ناگهان ياد يكي از داستانهاي صادق هدايت مي‌افتد و مي‌رود و مانكني را از پشت ويترين يك مغازه لباس زنانه مي‌خرد و به خانه مي‌آورد. اما از آنجا كه مطلب ما طنز است و قرار نيست چنين پايان تلخي داشته باشد ناگهان مانكن تبديل به دختري زيبا مي‌شود و مي‌گويد: جادوگر بدجنسي مرا طلسم كرده بود ولي تو مرا نجات دادي قهرمان زندگي من! حالا هم بايد با من عروسي كني!
با همه اينها متأسفانه تلاش ما براي ارائه يك پايان خوش به جايي نرسيد. چون دختر مورد نظر قبل از طلسم شدن، دختر يك پادشاه بوده و حالا از كارمند جزء قصه ما يك قصر، 200 كنيز، 100 غلام، 70 اسب و گاو و شتر و صندوقهاي جواهر مي‌خواهد!

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 10:16 بعد از ظهر |

امروز میخوام ماجرای خودمو دختر همسایه رو از اول براتون تعریف کنم. ماجرای ما از یک شوخیه و کل کل ساده به اینجاها رسید.یک روز مثل همیشه با بچه ها محل دور هم جمع شده بودیم و میگفتم و میخندیدیم (یادش بخیر )که یک دفعه بحث به کل کل  کشید دیدیم کل کل فقط توی حرف فایده نداره باید یک کار عملی انجام بدیم یکی از بچه ها یک فکری به سرش زد که ای کاش این فکرو نمیکرد کل کل بین من و یک نفر دیگه از بچه ها بود قرار شد اون ۲تا کار انجام بده من یک کار اون باید ۸ساعت جلوی مدرسه ی دخترانه فیکس وای میستاد حتی اگرم مامورا میومدن هم نباید تکان میخورد از جاش کار دومش هم این بود که باید ماشین مدیر مدرسشون و میاورد توی محل به مدت یک ساعت کار منم این بود که برم از دختر همسایه خواستگاری کنم بازنده باید ۷ شب به همه سور میداد اون شراط رو قبول کرد منم چون هر موقع دختر همسایمون رو می دیدم و یک رفتار عجیبی باهام داشت (انگار دشمنشو دیده )

مطمئن بودم اگر برم خواستگاریش جوابش نه هست به خاطر همینم قبول کردم شرایط رو .برا ی هیچکدوممون سور دادن مهم نبود مهم ابرومون بود که درخطربود  این قرار رو روز پنجشنبه گذاشتیم وتاپنجشنبه ی دیگه باید به قولمون عمل میکردیم  فردای همون روز که جمعه بود رفیق خبیث من رفت به جای ۸ساعت ۹ساعت جلوی در مدرسه ی دخترانه وایستاد و هیچ مشکلی براش پیش نیومد اخه روز جمعه مدرسه تعطیله من به ایجاش فکر نکرده بودم و اون اولین کارشو با موفقیت تموم کرد ومن کلی جوش اوردم ولی دلم خوش بود که نمیتونه کار دومش رو انجام بده خودمم تا روز سه شنبه تونستم خانوادمو راضی کنم که بریم خواستگاریه دختر همسایمون  ولی اونا فکر میکردن من واقعا از دختر همسایه خوشم اومده نمیدونستن که موضوع فقط یک کل کل هست  برای روز چهارشنبه هم قرار خواستگاری گذاشتن از طرف دگه هم دوستم کار دومش رو روز سه شنبه انجام داد یعنی ماشین مدیر مدرسشون رو اورد تو محل خب تعجب هم ندارم چون مدیر مدرسشون شوهر عمش بود و من ساده خبر نداشتم حالا دیکه اون کاراش رو انجام داده بود من مونده بودم و خواستگاری یک کم میترسیدم ولی یه جورایی مطمئن بودم که جواب دختر همسایه نه هست ولی اگر جوابش مثبت بود چی؟بدجور گیر کرده بودم راه برگشت هم نداشتم الکی به خودم دلداری میدادم تا روز چهار شنبه فرارسید. تمام بچه های محل منتظر انصراف من بودن تا هفت شب سور بدم بهشون ول من پای ابروم درمیون بود بقیه ی ماجرامون رو بعدا میگم

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 3:12 بعد از ظهر |

صبح شنبه

عاشق دختر همسايه ميشوم

روبان قرمزش رو هميشه كج ميبندد

موهايش اريب روي هلالي گردنش مي افتد

كيف به دست منتظر ساعتهايي ست

كه شعرهاي كودكي مرا

هجي كند

با همسالانش! 
 

صبح يكشنبه

روزهاي تن طلايي است! 
عاشق خودم ميشوم!

دنبال توجيه منطقي نباشيد

خودشيفتگي چرا نميخواهد! 
 

صبح دوشنبه

عاشق كامنتر آخرين پست ام ميشوم

"آيلار"

تك مضرابهاي نگاهش

مرا مصولب ميسازد 
 

صبح سه شنبه

عاشق گلفروش سر چهار راه ميشوم

نرگس هايش را

هم ريتم با نگاهش

به من ميفرشد

در ازاي لبخندي سرد! 
 

صبح چهارشنبه

عاشق يك غريبه ميشوم! 
اولين غريبه اي كه نگاهم به نگاهش گره بخورد

غريبه ها بهترين معشوقه هاي من اند!

پاي دلم را لگد نميكنند! 
 

صبح پنج شنبه

عاشق رفتگر محله ميشوم! 
عشقي عميق و نوستالوژيك!

عشقي از سر اجبار!

وقتي صداي خش خش جارويش

تمام خواب صبح ات را خراب كند

بهترين راه عاشق شدن است:

وقتي عاشق باشي

صداي خش خش

جايش را به ريتمي دلپذير ميدهد! 
 

جمعه ها از شب آغاز ميشود! 
واپسين ثانيه هاي جمعه

عاشق تو ميشوم

وقتي انگشتانمان كنار هم

روي كليدهاي سياه و سفيد پيانو ميرقصند

كليدهاي سياه من

كليدهاي سفيد تو

دونوازي هايمان همان عاشقي است! 
 

ميبيني!‌

ساز از كوك در رفته ام!

هر روزم را نتي غير از تو

جلا ميدهد! 

+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 3:26 بعد از ظهر |