
دلم گرفته
به ایوان میروم
و انگشتانم را بر پوست
کشیده شب میکشم
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد
کسی مرا به آفتاب دعوت نخواهد کرد
|
دلم گرفته + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت
2:27 قبل از ظهر |
رو تن زخمی جاده کی غم رفتنو کاشته کی تو غربت خیابون قاب خورشید و شکسته کی تو شهر عشق و رؤیا شعر نفرین و نوشته کی برای من تنها کوه غم رو جا گذاشته کی تو اوج قصه ها من و بی صدا گذاشت تو کوچ پرنده ها کی تو خوابم پا گذاشت برای قلبای خسته بگین آسمون بباره زیر پای پاک بارون یه کسی گلی بکاره تن زخمی زیر بارون دیگه مرهمی نداره میشه تن پوش خیابون چون دیگه جایی نداره جاده خالی حالا من و رو تنش میکاره رو تن زخمی جاده کی دیگه پاشو میذاره + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت
2:27 بعد از ظهر |
بازم سلام به همگی و شرمنده بابت تاخیر زیاد! به اونجایی رسیدیم که خونوادم از شمال برگشتن و بعد از سلام و قبل از احوالپرسی ازم پرسیدن اون بالا چی غلطی میکردی پسره ی پرووووووووو منم من و من کردم و خودمو زدم به موش مردگی وگفتم اونجوری که شما فکر میکنین نیست من از پنجره داشتم بیرونو نگاه میکردم که یهو دیدم بوی سوخت میاد و دود دیدم یک لحظه فکر کردم خونه ی همسایست راه افتادم رفتم در خونشون ولی چون دیدم دیر وقته و من مطمئن نیستم اتیش سوزی شده در نزنم اول از رو دیوار برم و خودم مطمئن بشم بعدش برم در خونشون که رفتم رو دیوار و از رو نردبون افتادم و دست و پام شکست و موضوع فقط همین بود . که یه دفعه دیدم اشک تو چشمای مادرم جمع شد و گفت افرین به این پسر فدا کارم حالا خودت خوب هستی ؟ منم خودمو زدم به مظلومیت و این حرفها (خیلی ناراحت شدم که بازم دروغ گفتم ) تا شب تو اتاقم تنها داشتم فکر میکردم که یهو دیدم تلفن زنگ زد بعد از چند دقیقه داداشم گفت با تو کار دارن گفتم کیه؟ گفت نمیشناسم .منم با هزار بد بختی از جام بلند شدم و رفتم پای تلفن یک پسره بود که بعد از سلام و احوالپرسی گفت درمورد قضیه ی دیشب یک کار مهم دارم باهات منم مو تنم سیخ شد و گفتم بگو . گفت نمیشه باید از نزدیک ببینمت . گفتم تو که حال و روز منو میدونی که دست و پام شکسته و نمیتونم بیام گفت باید بیای مهمه منم باهاش تو پارک قرار گذاشتم .بعد از قطع کردن تلفن بازم طبق معمول داداشمو صدا کردم وقتی اومد جلوم زانو زد و داشت اشکش در میومد و گفت تو رو خدا دیگه نقشه نکش خستم کردی دیوونم کردی! منم بهش گفتم ای شیطون منکه چیزی نگفتم تو از کجا فهمیدی؟ گفت اخه ای کیو مگه تو غیر از نقشه هم منو صدا میکنی ؟ دیدم راست میگه و سکوت کردم رفتم تو اتاقم که دیدم پشت سرم اومد و گفت حیف که دلم برات میسوزه .منم کلی خوشحال شدم ولی به رو نیاوردم . ماجرا ی تلفن رو برای داداشم تعریف کردم که گفت خدایا کی میخواد این ماجرا تموم بشه؟ منم طبق معمول سکوت کردم و رفتم تو فکر و داداشم هم رفت بیرون اتاق بعد از چند دقیقه برگشت و گفت حاضر شو بریم گفتم کجا ؟ گفت ساعت 5 هست بریم سر قرار .گفتم اخه به مامان اینا چجی میخوای بگی؟ من با این حالم کجا دارم میرم ؟ گفت نگران اون نباش گفتم دارم میبرمت دکتر ببینم وضعیتت چطوره و خلاصه حاضر شدم و ماشین رو برداشتیم و راه افتادیم به پارک که رسیدیم داداشم گفت تا اینجا رو من باهات هستم از اینجا به یعدش زندگیه خودته و خودت باید باهاش کنار بیای و رفت تو ماشین نشست و گفت من تو ماشین منتظر می مونم و من هم حرکت کردم تا وسطای پارک رفتم و به محل قرار رسیدم که یک پسری هم سن و سال خودم رو دیدم که گرفته بود . بهش سلام کردم و حالشو پرسیدم خیلی سرد جواب داد و یک نگاهی به سر و وضعم کردو گفت اخه تو که زده ی خدایی هستی کجاتو بزنم؟ گفتم چیزی شده؟ چپ چپ نگاهم کرد که من تازه فهمیدم ماجرا چیه و خوشحال شدم (اره درست حدس زده بودم اون دختر همسایه رو دوست داشت )بهش گفتم ناراحت نباش من دختر همسایه رو دوست ندارم و تمام ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم خیلی خوشحال شده بود . بعدش قرار شد اون به دختر همسایه ماجرا رو بگه تا جواب رد به ما بدن خوشبختانه فردای اونروز مادر دختر همسایه زنگ زد و جواب رد رو داد و من داشتم بال در می اوردم که یکدفعه یاد کوروش افتادم (همون پسری که تو پارک دیدمش ) زنگ زدم بهش و از ش تشکر کردم و گفتم حالا تو میخوای چیکار کنی؟ گفت امشب داریم میریم خواستگاری و خیلی خوشحال بود منم خوشحال شدم و بعداز تعارف تیکه پاره کردن خداحافظی کردم و رفتم تو اتاقم و فکر کردم به همه ی ماجراهایی که اتفاق افتاده بود و چه شانسهایی اورده بودم خلاصه تا موقعی که به خودم اومدم فهمیدم شب شده بود رفتم شام خوردم خیلی بی حوصله خانوادم فکر میکردن به خاطر جواب رد ناراحتم و دلداریم میدادن و منم اخرش حوصلم سر رفت و خواستم برم بخوابم که تا صبح هر کاری کردم بخوابم نتونستم صبح از اتاقم نرفتم بیرون و هنوز عذاب وجدان داشتم که اینهمه دروغ به خانوادم گفتم صبحانه رو داداشم اورد تو اتاق و فهمیده بود ناراحتیم برای چیه ناهارم رو هم موقع ظهر اورد و رفت وقتی غروب شد دیگه طاقت نیاوردم و رفتم وسط خونه رو زمین نشستم و همه روصدا کردم . همه اومدن و فکر کردن چه اتفاق مهمی افتاده که من شرو ع کردم به تعریف تمام ماجرا درسته خیلی از دستم ناراحت شده بودن به ظاهر ولی ته دلشون خیلی خوشحال بودن که تمام واقعیت رو بهشون گفتم وقتی حرفام تموم شد با دست و پای شکسته رفتم پیاده روی و شب برگشتم خوه و بدون شام خوردن خوابیدم صبح که بیدار شدم دیگه زندگیم شده بود مثل روزای اول فقط فرقش این بود که با دست و پای گچ گرفته بودم . نتایج اخلاقی :1_ چرا عاقل کند کاری که حالا خر بیارو باقالی بار کن 2_ درو و بر رفیق ناباب و دختر همسایه نگرد 3_ یکم از نعمت خدادادیه عقل استفاده کن فقط یکم کافیه برات 4_ از اینجا به بعدشم شما بگید ببینم چه نتایجی گرفتید تا ما فیض ببریم ....... به پایان امد این دفتر ,مهرزاد مجرد همچنان باقیست !!!!
+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت
12:52 بعد از ظهر |
سلام به بروبچ گل خلاصه فرصتی شد تا براتون بقیه ی داستان رو بنویسم.
خلاصه به اونجایی رسیدیم که نقشمون شکست خورد و من تو فکر نقشه ی جدیدی بودم .تو خونه عین ببر بنگال شده بودم از این سر خونه به اون سر خونه میرفتم و برمیگشتم بد جوری فکرم مشغول شده بود واقعا دیگه داشتم نا امید میشدم تا اینکه به ذهنم رسید از حسن سوسول کمک بگیرم .حسن سوسول بقال سرکوچمونه که حدودا ۸۰سالشه از جوون ۱۸ ساله هم بیشتر به سرو وضعش میرسه هر روز بعد از ظهر ماسک میزنه به صورتش تا یوقت پوستش خراب نشه ولی انصافا ادم توپیه . تصمیم گرفتم برم به حسن سوسول بگم مشکلمو تا اون کمکم کنه همینکه یکمی باهاش درد و دل کنم راه افتادم رفتم بقالی سر کوچه صداش کردم و بعد از سلام احوالپرسی گفتم بیا دو کلام با هم حرف بزنیم گفت باشه شروع کردم به گفتن (چند شب پیش رفتیم خواستگاری) که یکدفعه حسن سوسول به حرف اومد و اون برای من دردو دل میکرد از همه چی میگفت از گرونی بگیر تا زنش که بهش گیر میده خلاصه که اصلا بهم فرصت حرف زدن نداد منم دیدم شب شده خداحافظی کردم و برگشتم خونه دوباره رفتم تو فکر تا اینکه یک فکر دیگه به ذهنم رسید سریع داداشمو صدا کردم گفتم نقشه دارم خندید سرشو انداخت پایین و رفت دوباره صداش کردم گفتم با تو هستمااااا میگم یک نقشه دارم گفتش تو خداییش تو عمرت چند تا نقشه ی درست کشیدی که این دومیش باشه ؟(خداییش راست میگفت)منم دیدم حرفش حقه ولی چون مجبور بودم یکم ازش خواهش کردم و اون گفت حالا نقشتو بگو ببینم چیه ؟ من گفتم تو باید همه رو از خونه ببری بیرون تا من بتونم یک جوری با دختر همسایه ارتباط برقرار کنم داداشم گفت به نظرت چیجوری همه رو از خونه بفرستیم بیرون؟ گفتم به بهونه ی مسافرت بیا و برو مخ اینا رو بزن تا دو روزی برید شمال هم شما تفریح کردید هم من نجات پیدا میکنم داداشم یکم من و من کر د و دید من حرف بدی نزدم گفت قبوله ولی هرچی شد پای خودته گفتم باشه داداشم سریع رفت مخ اهل خونه رو بزنه تا برن سفر خلاصه که موفق شد همه رو راضی کنه برن سفر قرار شد فردا صبح برن من کلی خوشحال شدم که یک دفعه یکی در اتاقمو زد مادرم بود اومد تو اتاقم و گفت تو هنوز وسایلتو جمع نکردی؟من گفتم نه گفت نه؟ یکدفعه به خودم اومدم اگر بفهمن نمیام میدونن یک نقشه ای تو سرمه گفتم الان تازه میخوام وسایلمو جمع کنم مادرم که از اتاق رفت بیرون کلی فکر کردم تا ببینم چی کار کنم تا فردا باهاشون نرم سفر که بازم یک فکری به سرم زد یواشکی رفتم تو اشپزخونه گشتم دنبال زرد چوبه تا یکم بزنم به سرو کلم و خودمو بزنم به مریضی درحال گشتن زرد چوبه بو دم که یکدفعه مامانم از راه رسید و گفت : با زرد چوبه تو چیکار داری؟ منم دیدم داشت ۳ میشد گفتم مامان جان دیدم خسته ای خواستم بیام امشب من اشپزی کنم ما ما نم کلی خوشحال شد و رفت منم به ناچار مجبور شدم شام رو درست کنم.بعداز شام با زرد چوبه رفتم تو اتاقمو یکمی زدم به سرو کلمو خودمو زدم به مریضی که من نمیام مادرم اینا گفتن خب ما هم نمیریم نمیتونیم تو رو تنها بزاریم منم کلی اصرار و تعارف کردم و به زور فرستادمشون برن.وقتی از خونه بیرون رفتن کلی خوشحال شدم و سریع رفتم سر وقت تلفن شماره ی خونه همسایه رو گرفتم که یکدفعه در باز شد و مامانم اومد تو . من داشتم سکته میکردم مامانم گفت چیه سریع خوب شدی اومدی سروقت تلفن؟ اصلا داری به کی زنگ میزنی؟ منم بعد از من ومن گفتم داشتم زنگ میزدم به شما تا بهتون بگم رسیدید شمال خبر بدین بهم .بعدش سریع حرف رو عوض کردم گفتم چی شد برگشتی؟ گفت چیزی جا گذاشتم .چیزی رو که جا گذاشته بود رو برداشت و رفت و ایندفعه من دقیقا یکساعت صبر کردم تا از رفتن اونها بگذره تا کاملا مطمئن بشم و بعدش رفتم دوباره سراغ تلفن زنگ زدم خونه همسایه و برای اولین بار تو عمرم شانس اوردم و این بود که خود دختر همسایه گوشی رو برداشت . من میترسیدم همه ی ماجرا رو بهش بگم چون کلی وقت میبرد گفتم بهش یک ماجرای مهمی هست که باید بگم و هیچکسی نفهمه و بی زحمت امشب ساعت ۱۲ بیا روی پشت بوم خونتون و من روی دیوار خونتون نردبون میزارم و میام بالا و یک نامه بهت میدم که همه چیز تو اون نامه نوشته شده دختر همسایه خوشبختانه قبول کرد .وقتی تلفن زدنم تموم شد رفتم نامه رو با دقت تمام نوشتم . بعدش گذاشتمش توی پاکت روی میزم و اینم بگم که میزم خیلی شلوغ بود . ساعت ۱۲ شب شد و من نردبون برداشتم و رفتم رو پشت بوم همسایه نامه رو به دختر همسایه دادم و سریع برگشتم تا رسیدم خونه دیدم تلفن زنگ زد .تعجب کردم چون دیر وقت بود گوشی رو که برداشتم دیدم دختر همسایست و میگه مگه دیوونه شدی که کارت دعوت جشن تولد دوستتو ساعت ۱۲ شب روی پشت بوم یواشکی بهم میدی اصلا این تولد چه ربطی به من داره ؟ اونجا بود که فهمیدم اشتباهی به جای پاکت نامه از روی میزم کارت دعوت رو برداشتم براش توضیح دادم که اشتباه شده و با کلی خواهش قرار شد که فدا شب ساعت ۱۲ شب دوباره همونجا و به شیوه ی قبل همدیگه رو ببینیم . فرداش ب شد و طبق معمول من رفتم نردبون رو برداشتم و گذاشتم روی دیوار تا به پشت بوم همسایه برسم که وقتی داشتم از نردبون بالا میرفتم وسط راه افتادم زمین و پام شکست و موفق نشدم نامه رو بدم خلاصه که کلی داد و بیداد کردم تا چندتا از همسایه ها اومدنو منو بردن بیمارستان و خانوادم هم فرداش برگشتن خونه...... بقیشم باشه برای قسمت بعدی + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت
4:23 قبل از ظهر |
اینم ۲۵ تا چرت و پرت ۱- چرا روی آدرس اینترنت به جای یک دبلیو؛سه تا دبلیو می گذارند ؟ چون کار از محکم کاری عیب نمی کند! ۲- اگر اسکلت از بالای دیوار بپرد پایین چه می شود ؟ هیچ وقت این کار را نمیکند چون جیگر ندارد! ۳- چرا مار نمی تواند به مسافرت برود ؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد! ۴- برای قطع جریان برق چه باید کرد ؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد! ۵- نصف النهار چیست ؟ همان شام است که در واقع نصف نهار است که برای شام مانده است! ۶- آخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی! ۷- چرا دوچرخه خودش نمی تواند به ایستد؟ چون خیلی خسته است! ۸- اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می کنید؟ برایش صندلی می گذاریم ! ۹- دارچین رو چگونه درست می شود؟ وقتی یک چینی را دار بزنند! ۱۰- چرا لک لک موقع خواب یک پایش را بالا می گیرد ؟ چون اگر هر دو تا رو بالا بگیرد ؛ می افتد! ۱۱- اگر شخصی خیلی سر شناس باشد ؛ به نظر شما چه کاره است ؟ آرایشگر! ۱۲- اگر تلویزیون روشن نشد چه می کنید ؟ آن را هل می دهیم و می زنیم کانال دو! ۱۳- شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان در چیست؟ هر دو وقتی به صفر می رسند آدم می لرزد! ۱۴- چرا دود از دودکش بالا می رود ؟ چون ظاهرا چاره ی دیگری ندارد! ۱۵- شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیست ؟ هر دو تاشونو دیر کشیدن بیرون! ۱۶- فرق یخمک با آتروپات در چیست؟ یخمک خوشمزه تر است! ۱۷- فرق باتری با مادر زن در چیست ؟ باتری حداقل یک قطب مثبت دارد اما مادر زن هیچ چیز مثبتی ندارد! ۱۸- اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده است چیست ؟ طلاق! ۱۹- چه طوری زیر دریایی لر ها رو غرق می کنند؟ یه غواص میره در میزنه ! ۲۰- ناف چیست؟ ناف نمره ی صفری است که طبیعت به شکم بی هنر داده است! ۲۱- خط وسط قرص برای چیه ؟ برای این که اگر با آب پایین نرفت با پیچگوشتی بره ! ۲۲- چرا ترک ها با دو دست دست می دهند؟ چون فرق راست و چپشونو بلد نیستند! ۲۳- یک ترک چگونه یک پرنده رو می کشد؟ آن را از بالای یک صخره به پایین پرتاب می کند! ۲۴- چرا ترک ها همیشه ۱۸ تایی میرن سینما ؟ چون برای کمتر از ۱۸ ممنوع بوده ! ۲۵- اگر در یک موسسه سطح بالا یک ترک ببینید به او چه می گویید؟ یک بازدید کننده! + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت
8:32 بعد از ظهر |
گویند در زمان سلطان محمود غزنوی روزی پسر سلطان که کامبیز نام داشت با پژو 206 تيپ 5 خود از خيابان ملاصدرا ميگذشت و به سوی سرای برق در ديار قصرالدشت ميشتافت که در ميان راه به ارابه ای لگن بر خورد کرد که در آن يک بانوی جوان و بسيار زيبا بود و زنی زشت و بد اخلاق آن ارابه را ميراند که مادر آن دختر بود و در اثر تصادف آن ارابه که از جنس کدو بود ترکيد و به وسط خيابان پاشيد و آن مادر و دختر بدون وسيله گشتند و کامبيز از آنها درخواست کرد که آنها را به منزل برساند و از بانوی جوان پرسيد که در کدام ديار زندگی ميکنند و بانوی جوان تا خواست حرفی بزند آن زن بگفت ما را با تو کاری نيست خسارت ما را بده تا ما برويم و خود بلديم به منزلگاه برويم و کامبيز کيسه ای اشرفی از داشبورد ماشين در آورد و به آن زن داد و فقط پسر فهميد که اسم آن دختر سيندرلا بود و آنها يک تاکسی سمند گرفتند و برفتند و کامبيز هم تيکافی نمود و دور در جا بزد و به دنبال تاکسی رفت و يه تريپ از بقل ماشينشون که بوی جورابشم ماله اينکه تنبل خانوم سال تا سال جوراباشو نميشوره !! و تو خيابون دنبال گاگولهايی امثال تو ميگرده ، در اين لحظه آقا موشه به صورت کامبيز تف ميکنه و ميگه ای بی غيرت خاک تو ملاجت کنن ..... کامبيز ميره تو فکر و راه ميافته ميره و سوار ماشين ميشه که باز ميکوبه به ديوار ولی اينبار ميپره و از خواب بيدار ميشه يه کم چشماشو ميماله و ميبينه که ديرش شده و بايد ميرفته سر کار ، اينجوری ميشه که کامبيز خان ما بی خيال زن گرفتن ميشه ، اگر يه کم به دور و برتون نگاه کنيد امثال کامبيز و سيندرلا زيادن فقط بايد زرنگ باشيد تا گير همچين سيندرلايی نيفتيد + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت
2:3 قبل از ظهر |
۱- تو خیابون خیلی با احترام از یه دختر آدرس بپرسید بعد از جواب دادن جلوی چشماش از یکی دیگه بپرسید
۲- پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذارید رو بوق ۳- توی اتوبان جلوی ماشین یه دختر خانوم با سرعت 50 کیلومتر حرکت کنید ۴- توی جمع دخترای فامیل وقتی همشون دارن یه سریال می ببینن هی کانال تلویزیون رو عوض کنید ۵- توی یه رستوران که چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صدای بلند هورت بکشید و نوش جان کنید ۶- توی یه بوتیک که فروشندش دختره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگید خوشتون نیومد و برید ۷- توی جشن تولد یکی از دخترا فامیل تا اومد شمع ها را فوت کنه همه رو خاموش کنید ۸- اگه یه دختر یه جا یه جک تعریف کرد بلافاصه بگید چقدر قدیمی بود ۹- اشتباهات لفظی دخترارو موقع صحبت کردن تکرار کنید و بخندید ۱۰- تو یه جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه دخترا شاخ بذارید ۱۱- عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف دختر مورد نظرتون ۱۲- روزهای بارونی تا یه دختر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید یه لحظه درنگ نکنید ۱۳- اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر خانوم مورد نظر پیچ های کوک گیتارش رو به چند جهت بچرخونید ۱۴- تو دانشگاه از دختر مورد نظر یه جزو 1000 صفحه ای بگیرید و بعد از اینکه تمام صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بر گردونید ۱۵- چاق بودن و بی ریخت بودن دختر مورد نظر رو دم به ساعت به اطلاعش برسونید ۱۶- به دختری که دماغش رو تازه عمل کرده بگید دکترش بد بوده و دماغش کوفته شده ۱۷- شیشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابی تکون بدید و بذارید خودش درش رو باز کنه ۱۸- زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه دختر با صدای بلند بزنید زیر خنده ۱۹- از یه دختر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنید و بگین ساعتش عقبه ۲۰- توی ساندویچی موقعی که چند تا دختر نشستن طوری که اونا هم بشنوند از حال بهم خوردن و گلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتید تعریف کنید ۲۱- توی یه جمع که چند تا دختر نشستن در گوشی صحبت کنید و بلند بلند بخندید ۲۲- توي خيابون به يه قسمت از لباس يه دختر خيره بشيد و بزنيد زير خنده (نمي دونيد دختره چه حالي مي شه) + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت
4:26 قبل از ظهر |
اگه يه روز وقتي که تو خيابون راه مي ريد يه دختر
جلو امد و گفت که از شما خوشش مياد بايد اول
دورو برتونو خوب نگاه کنيد و بعد بدون هيچ حرفي با
اخرين سرعت و بدون نگاه کردن به عقب از اونجا
: فرار کنيد!!!مي گيد:چرا؟ الان بهتون مي گم
بابا اون همون حسن(دوست جون جوني تونه)که چادر .1
سرش کرده.
دوربين مخفيه.2
دختره حالش خوب نيست و ممکنه گرد نخود با دز. 3
بالا مصرف کرده باشه(تو اين حالت پيشنهاد ميکنیم
شرط انسانيت را به جا بيارين و اونو به اولين
( بيمارستان برسونيد.
.ممکنه طرف از ديونه خونه در رفته باشه!. 4
بخواد شما رو امتحان کنه(يعني فرستاده تام. 5
الختيار دوست دخترتون باشه.مثلآ يه چيزي تو مايه
(هاي ميتي کومون.
6.بخواد شما رو اسگل کنه تا با دوستاش که همگي پشت ديوار قايم شدن بهت بخندند(تو اين حالت هم توصیه میشه بخاطر ادب کردن و حفظ شان پسرا درجامعه قبل از(اينکه فرار کنين يه حرکت خیلی خشن از خودتون نشون بدین بخواد مثل اوار رو سرتون خراب شه...اه شما هيچي .7
نمیفهميد...يعني زنتون بشه بابا (اين خطرناک
ترين حالت موجود است...امار نشون داده از هر 100
( !!نفر 1 نفرجان سالم به در برده
ممکنه ادم فضايي باشه که رفته تو جلد يه دختر و .8
بخواد شما رو با خودش ببره فضا روتون ازمايش
( بکنه(اخر تخيل بود نه؟.
به قول امام خميني(ره)ممکنه دست امريکا تو کار .9
باشه.
مثلا %0.0001هم احتمال داره طرف راست بگه که کلآ به.10
!! ريسکش نمي ارزه
خلاصه از من گفتن 2 تا پا داريد 4 تا ديگه قرض
کنيد فرار کنيد وگرنه عواقب بعديش پاي
.....خودتونه
+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
7:47 قبل از ظهر |
سلام سلام صدتا سلام خلاصه بعد یه مدت به خاطر تقاضای زیاد بروبچ قسمت سوم داستان رو براتون مینویسم رسیدیم به اونجایی که احمد اقا میخواست بره سر اصل موضوع قضیه از این قراره که ممدپشه دوست صمیمیه منه و از طرف دیگه داداشم با ممد پشه دشمنیه شدیدی دارن که ریشه در کودکیشون داره و همیشه از ضایع کردن همدیگه لذت میبرن همیشه هم هر ۲تا شون خواستن از طریق من همدیگه رو ضایع کنن و لی من پا نمیدادم اما اینجا داداشم با زرنگیه تمام موفق به این کار شد که منو به بازی بکشونه . من سور دادن دیگه برم مهم نبود مهم این بود که خانوادم نفهمن چه اشتباهی کردم و ابرو ریزی نشه بهخاطر همینم مجبور شدم شرط برادرم رو بپذیرم . به داداشم گفتم حالا باید چیکارکنیم تا مشکلم حل شه ؟گفت یک کم صبر کن تا فکر کنم . بعد از چند دقیقه گفت یه نقشه ای دارم(ای کاش این نقشه رو نمیکشید). گفتم حالا بگو این نقشت چی هست؟ گفت یک نامه برای دختر همسایه مینویسیم و تمام ماجرا رو بهش میگیم و ازش معذرت خواهی میکنیم واینم میگیم که کسی نباید ماجرا رو بفهمه و توی یک فرصت مناسب این نامه رو بهش میدیم .به ظاهر نقشه ی بدی نبود نامه رو سریع نوشتیم و تا ۲روز نوبتی کشیک میکشیدیم تا دختر همسایه از خونه بیاد بیرون اونم تنهایی !!!بالاخره صبح روز سوم از خونه بیرون اومد و قدم زنان داشت میرفت منم داداشمرو صدا کردم و راه افتادیم دنبالش البته با فاصله ی زیاد وخیلی طبیعی تا به یک کوچه ی خلوت رسیدیم که هیچ کس نه ما رو میشناخت نه دختر همسایه رو به داداشم گفتم تو اینجا وایستا و هوا رو داشته باش تا کسی نیاد تل من برم نامه رو بهش بدم و برگردم اونم قبول کرد .ولی یه دفعه یادم اومد نامه رو جا گذاشتم تو خونه وقتی به داداشم گفتم دو دستی کوبید تو سرم و گفت این اخرین موقعیته حالا که نامه رو نیاوردی برو شخصا باهاش صحبت کن و من مواظبم که کسی نیاد .منم به ناچار قبول کردم و رفتم جلو بعد از سلام و احوالپرسی یه دفعه تا رو برگردوندم دیدم داداشم نیست و چند تا جوون دارن میان به سمت ما یه دفعه دیدم دختر همسایه شروع به جیغ داد زدن کرد و وانمود میکرد که من مزاحمش شدم اون جوونای گرن کلفت هم اومدن تا جایی که خوردم منو زدن . و برگشتم خونه وسط راه داداشم رو دیدم گفت این چه وضعیه ؟ با کی دعوات شد؟ گفتم تو کدوم گوری بودی ؟۴تا جوون گردن کلفت ریختن سرم و زدنم فکر کردن مزاحم دختر همسایه شدم .داداشم گفت راستشو بخواهی من تشنم شده بود رفته بودم اب بخورم تازشم اتفاق مهمیکه پیش نیومده.یه دفعه بدجور عصبی شدم و یک نگاه چپ بهشکردم که از حرفش پشیمون شد (اخه ای خدا این شانسه؟نمیدونم چرا زمین و زمان ما من در افتادن؟) برگشتیم خونه توی خونه گفتن چی شده داداشم گفت هیچی با چند نفر دعواش شده و بعد از باند پیچی شدن و شنیدن نصیحت از تمام اهالیه خونه رفتم تو اتاقمو فکر کردم چرا دختر همسایه اون کارو کرد؟؟؟؟؟؟؟؟ تا اینکه فرداییش با پرس و جو و امار گرفتن فهمیدیم ۲تا از اون جوونای گردن کلفت پسر خاله ی دختر همسایه بودن . بقیه ی ماجرا هم باشه واسه بعدا + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت
5:39 بعد از ظهر |
اگه سربزير و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره-، روانيه، سيماش قاطيه! اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه! اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده! اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه! اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه! اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه-س، حيف نون و دست و پا چلفتيه! اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه! اگه با عيالات متحده-ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده! اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده! اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو مي-كنه، اهل بند و بسته! اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار مي-كنه، جون به عزرائيل نمي-ده! اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق-العاده-س، دوست داشتنيه! و بالاخره اگه راست و درست و بي-كلك باشه، ميگن: هيچي نمي-شه، به درد لاي جرز مي-خوره! + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت
7:36 بعد از ظهر |
ساعت۸ صبح: درگیری در خیابان ترافیک سنگین مچاله شدن اعصاب.
ساعت۹ صبح:خمیازه کشیدن دراتاق کار. ساعت۱۰ صبح :دعوا در شورای شهر و مجلس. ساعت۱۱ صبح:دریافت احضاریه برای حضور در دادگاه . ساعت ۱۲ظهر : انتشار رو.نامه ی کیهان ابرو ریزی از شهروندان . ساعت۱بعد از ظهر: ناهار نماز غیبت . ساعت ۲ بعد از ظهر :شنیدن اخبار فجایع از صدا و سیما . ساعت ۳ بعد از ظهر: جلسه مطبوعاتی جبهه مشارکت تهدید به خروج از حاکمیت . ساعت۴ بعد از ظهر : پایان وقت اداری همه از ۸ ساعت بیکاری خسته اند . ساعت۵ بعد از ظهر : اغاز ترافیک سنگین درشهر لندکروز ها به خیابان می ایند . ساعت۶ بعد از ظهر : مردم به سینما می روند تا فیلم های عشقی - سیاسی تماشا کنند. ساعت ۷ بعد از ظهر:اوج ترافیک در بزرگراه فحش خواهر و مادر رانندگان محترم به یکدیگر . ساعت ۸ بعد از ظهر : اوپدیس باز ی توسط جوانان محترم در خیابان جردن بانوان در خیابان ها منتظر هستند . ساعت۹ بعد شب: مروری بر اخبار فجایع صدا و سیما . ساعت۱۰ شب : پخش اعترافات و افشاگری مجادله و مناظره . ساعت ۱۱ شب : تماشای فیلم سینمایی از ماهواره کارمندان میخوابند . ساعت ۱۲ شب : هجوم به اینترنت جوانان چت میکنند . ساعت ۱ نیمه شب : ترافیک در بزرگراه کمی سبک می شود . ساعت ۲ نیمه شب : ترافیک در چت روم های ایرانی . ساعت۳ نیمه شب : خمیازه پشت کامپیوتر جوانان میخوابند . ساعت ۴نیمه شب : صدای ریختن اهن در خیابان برای خانه هایی که دائم در حال ساخت و سازند . ساعت۵ صبح : خوشبختانه همه خوابیده اند . ساعت ۶ صبح : ماهواره ها برنامه کودک را شروع کرده اند جیش بوس لالا اخرین مشتریان تهاجم فرهنگی می خوابند . ساعت ۷ صبح : مستکبران می خوابند و مستضعفان بیدار می شوند . + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت
4:33 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت
11:9 بعد از ظهر |
. اما اينم ادامه ماجراي پر درد سر منو و دختر همسايه بالاخره روز خواستگاري فرا رسيد مامانم منو فرستاد تا گل و شيريني بخرم . گل و خريدم همينطور شيريني توي راه که داشتم بر مي گشتم به خونه خيلي فکر کردم تا چطوري مجلس خواستگاري رو به هم بزنم و جواب رد رو از دختر همسايه بگيرم تا اينکه يه دفعه يه راهي به ذهنم اومد سريع خودمو رسوندم به خونه و تا اونجايي که راه داشت توي دسته گل فلفل ريختم مامانم يه دفعه اومد و گفت به به چه گلهاي خوشکلي !! عجب پسر با سليقه اي دارم بعدش گفت حالا اين گلها خوشبو هم هستن يا نه ؟؟؟؟جا خوردم و گفتم نميدونم گفت بي زحمت بو كن ببين چطوره راهي نداشتم ومجبور شدم بو كنم و ناچارا گفتم خيلي خوش بو هست مادرم گفت خيلي خوبه حالا بروحاضر شو تا بريم منم سريع رفتم تو اتاقم وقتي به اتاق رسيدم تا تونستم عطسه كردم چشام شده بود كاسه ي خون اولش عصباني بودم چون كلا بهم ريخته بود قيافم ولي بعد از يك كم خوشم اومد از اين وضعيت چون گفتم اونا فكر ميكنن من معتادم و منو قبول نميكنن اب بينيم راه افتاده بود چشام قرمز شده بود مادرم اينا گفتن چت شده گفتم هيچي مثل اينكه به اين گلا حساسيت دارم خلاصه حركت كرديم به سمت خونه ي همسايه من داشتم از ترس ميمردم باباي دخترهمسايه در رو باز كرد وکلي تعارف و عزت خلاصه وقتي رفتيم داخل و با همه سلام كردم و نشسته بودم يه دفعه يادم اومد كه ميتونم از موهام هم كمك بگيرم من ريزش موداشتم يك مقدارشروع كردم با بازي كردن با موهام چند لاخ مو افتاد روي مبلي که رنگش روشن بود همه فهميدن مادر دختر همسايه ازم پرسيد پسرم ريزش موداري؟ گفتم اره خيلي هم زياده اگر اينجوري پيش بره تا اخر ماه كچل ميشم اخماشون رفت توي هم حال همه گرفته شد هموني كه من مي خواستم داشت ميشد خيلي خوشحال شدم که یه دفعه داداشم گفت میتونه مو بکاره بعدا + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت
1:36 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت
3:37 بعد از ظهر |
دختر ها مثل رادو هستن:هر چی بخوان میگن هرچی بگی نمیشنون!!!!
مثل لیمو شیرین هستند:اولش شیرینن ولی بعدش تلخ میشن!!! مثل کنتور برق:هر چند وقت یکبار سنشون صفر میشه!!! فلز یابن:از جلو ی طلا فروشی رد میشن عکس العمل نشون میدن!!!! مثل شبکه ی اینترنت هستن:از هر موضوعی یک فایل اطلاعاتی دارن !!!! مثل موتور گازی هستند:پرسروصدا و کم سرعت و کم طاقت !!!! مثل موبایل هستن:هر وقت کار مهمی پیش میاد در دسترس نیستن!!!! + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت
10:11 قبل از ظهر |
1- صبح عاشقي: كارمند جزء، ديروز عصر دلش به زلف دختر همسايه گره خورده و تصميم گرفته عاشق او شود. بنابراين صبح وقتي چشمانش را باز ميكند، قلبش گروپ گروپ ميزند و نام دختر همسايه مدام در سرش تكرار ميشود. با توجه به نظريههاي روانشناسان معتبر كارمندان جزء در اين مواقع زودتر از هميشه بيدار ميشوند، سوت ميزنند، دست و صورت خود را با آب و صابون معطر ميشويند و مرتب لبخند ميزنند (حتي به مسواك و برسشان!)
2- صبحانه عاشقي: او پنير را روي كره ميگذارد و رويش مربا ميريزد و آن را به عسل آغشته ميكند. سپس معجوني را كه ساخته، داخل چاي مياندازد و بعد همه را يكجا در ليوان شير ميريزد و آخر سر هم ليوان را پاي گلدان خالي ميكند و در راه اداره مرتب مزه صبحانه را زير دندانش احساس ميكند! 3- خيابانهاي عاشقي: در اين مواقع معمولاً تمام اصوات، اشيا و جانداران موجود در خيابان حسي سمبوليك به دلباخته ميدهند؛ مثلاً صداي بوق كاميون او را ياد كركس عاشقي مياندازد كه از دوري جفتش سر بر صخره ميكوبد و صداي موتورگازي از نظر او مثل آواز قناري محبوس در قفس است. از نظر علم روانشناسي كارمندي كه دچار چنين حالتهايي شود يك كارمند كاملاً از دست رفته است! 4- اتاق كار عاشقي: كارمند جزء قبلي و عاشق دلباخته فعلي به دليل اينكه كليات وجودش را در خانه همسايه جا گذاشته و فقط جزئي از وجودش را به محل كار آورده، معمولاً با ديدن هر ارباب رجوعي جا خورده، كمي به او خيره ميشود و بعد تازه ميفهمد در توهم دختر همسايه اصلاً متوجه ابرو و سبيل پرپشت ارباب رجوعش نشده! با اين شرايط كاملاً واضح است كه او نه به وظايف اصلياش ميرسد و نه از پس وظايف فرعياش برميآيد. چون در اين حالت زيرميزي گرفتن فداي خيالات عاشقانه و كارمند مورد نظر هر روز فقيرتر ميشود! 5- خواستگاري عاشقي: طبق نظريههاي روانشناسي كارمند مذكور در اين مواقع كت و شلوار دامادياش را پوشيده روبهروي آينه ميايستد و زيرلب شعرهاي عاشقانه و حماسي زمزمه ميكند و سپس در همين توهمات با حقوق دو ماهش، به تعداد ساعتهايي كه عاشق دختر همسايه بوده، براي او گل رز ميخرد! 6- پدر عروس عاشقي: مهريه 1000 سكه، خانه مستقل، حقوق بالاي چهارصدهزار تومان و تحصيل دخترم در دانشگاه آزاد. ضمناً ما رسم داريم ماشين لباسشويي، تلويزيون، فرش، يخچال، جاروبرقي، مايكروويو، سرخكن، پاشنهكش و ناخنگير را داماد ميآورد. البته شيربها هم جزء لاينفك رسوم ماست. پدر عروس اينها را گفت و يك شيريني بزرگ در دهانش چپاند...! 7- عاقبت عاشقي: كارمند جزء كه در عشق شكست خورده ناگهان ياد يكي از داستانهاي صادق هدايت ميافتد و ميرود و مانكني را از پشت ويترين يك مغازه لباس زنانه ميخرد و به خانه ميآورد. اما از آنجا كه مطلب ما طنز است و قرار نيست چنين پايان تلخي داشته باشد ناگهان مانكن تبديل به دختري زيبا ميشود و ميگويد: جادوگر بدجنسي مرا طلسم كرده بود ولي تو مرا نجات دادي قهرمان زندگي من! حالا هم بايد با من عروسي كني! + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت
10:16 بعد از ظهر |
امروز میخوام ماجرای خودمو دختر همسایه رو از اول براتون تعریف کنم. ماجرای ما از یک شوخیه و کل کل ساده به اینجاها رسید.یک روز مثل همیشه با بچه ها محل دور هم جمع شده بودیم و میگفتم و میخندیدیم (یادش بخیر مطمئن بودم اگر برم خواستگاریش جوابش نه هست به خاطر همینم قبول کردم شرایط رو .برا ی هیچکدوممون سور دادن مهم نبود مهم ابرومون بود که درخطربود + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت
3:12 بعد از ظهر |
صبح شنبه عاشق دختر همسايه ميشوم روبان قرمزش رو هميشه كج ميبندد موهايش اريب روي هلالي گردنش مي افتد كيف به دست منتظر ساعتهايي ست كه شعرهاي كودكي مرا هجي كند با همسالانش! صبح يكشنبه روزهاي تن طلايي است! دنبال توجيه منطقي نباشيد خودشيفتگي چرا نميخواهد! صبح دوشنبه عاشق كامنتر آخرين پست ام ميشوم "آيلار" تك مضرابهاي نگاهش مرا مصولب ميسازد صبح سه شنبه عاشق گلفروش سر چهار راه ميشوم نرگس هايش را هم ريتم با نگاهش به من ميفرشد در ازاي لبخندي سرد! صبح چهارشنبه عاشق يك غريبه ميشوم! غريبه ها بهترين معشوقه هاي من اند! پاي دلم را لگد نميكنند! صبح پنج شنبه عاشق رفتگر محله ميشوم! عشقي از سر اجبار! وقتي صداي خش خش جارويش تمام خواب صبح ات را خراب كند بهترين راه عاشق شدن است: وقتي عاشق باشي صداي خش خش جايش را به ريتمي دلپذير ميدهد! جمعه ها از شب آغاز ميشود! عاشق تو ميشوم وقتي انگشتانمان كنار هم روي كليدهاي سياه و سفيد پيانو ميرقصند كليدهاي سياه من كليدهاي سفيد تو دونوازي هايمان همان عاشقي است! ميبيني! ساز از كوك در رفته ام! هر روزم را نتي غير از تو جلا ميدهد! + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت
3:26 بعد از ظهر |
من به قول مهرزاد معروف به دختر همسایه این اولین پست منه که می ذارم توی وبلا گ .......البته با اجازه خودم احتیاج به اجازه کسی ندارم خب بریم سر اصل مطلب !!!!!!!! اصل مطلب چیه؟ نمی دونین ؟؟ من می گم ......... همه حواسا اینجا ........ دختر خانم ..اقا پسر ....تخته اینوره کجا رو نگاه می کنی ؟؟؟؟؟؟ حواست اینجا باشه وگرنه می ری بیرون از کلاس و اماااااااااااااااا ........... می خوام یه مسابقه توپ بذارم تازه بدونه اجازه مهرزاد مسابقه مسابقه
+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت
8:42 بعد از ظهر |
یک نیست بگه اروم بشین بچه اینقدر دردسر واسه خودت درست نکن.قضیه از دیروز شروع شد که یک پست جدید یواشکی بدون مشورت با دختر همسایه گذاشتم که گفته بودم دختر همسایه رو توصیف کنین دقیقا۵ ساعت بعدش من دختر همسایه رو دیدم ولی مثل همیشه نبود چون اونو ازشدت خشم با یوز پلنگ اشتباه گرفتم چشماش شده بود کاسه ی خون خلاصه سرتونو به درد نیارم یک فصل گرفت ما رو زد و ازهمه بدتر تا ۲۴ ساعت منو ممنوع الورود به ۲۰کیلومتریه خونمون کرد
+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت
4:24 قبل از ظهر |
سلام اول از همه میخوام بگم بابت نظرهای قشنگتون ممنون + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت
9:12 بعد از ظهر |
سه تا درخت بیدبید که یکیشون بید نبیداونی که بید نبید وسط اوناییه که بید بیدحالا قضیه چی بید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت
8:59 بعد از ظهر |
گاهی وقتا شده که فکر کنید اگر دوتا حیوون رو باهم یک جا درنظر بگیرید مثلا اعضاشون رو باهم درامیزید چه حیوونی به دست میاد؟
ادامه مطلب + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت
10:34 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت
7:34 بعد از ظهر |
اینقدر این نقاش های بیچاره گفتن بهمون امکانات بدین ندادن اخرش این شد! اینم از عواقبش+ نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت
7:24 بعد از ظهر |
الهي بنزين بگيري بنزين به قبرت بباره التماس بنزين دست به هر چي ميزني بنزين بشه خدا بنزينت بده ،يک ليتر در دنيا صد ليتر در آخرت بنزين ديدي نديدي بنزين زرد برادر گريسه با بنزين بنزين گفتن ماشين روشن نميشه به اندازه بنزينت گاز بده بنزين همسايه اورانيومه بنزينش از باک ميريزه بنزين حقه از اين حرفا بوي بنزين مياد خاموشي ماشين از بي بنزينيه + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت
8:11 بعد از ظهر |
چهار قدم تا نوشتن یک مطلب عالی برای وبلاگ برای داشتن یک وبلاگ موفق و پر بیننده باید مطالب خوب و پختهای داشت و علاوه بر آن باید وبلاگی داشت که مرتب و در فاصلههای زمانی منظم آپدیت شود. اما چگونه میتوانیم پستهای وبلاگمان را پختهتر کنیم و همچنین همیشه در فاصلهی زمانی مقرر برای آپدیت وبلاگ یک مطلب خوب و جذاب آماده داشته باشیم؟ در زیر چهار پله برای رسیدن به این مقصود را توضیح میدهیم: ادامه مطلب + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت
7:51 بعد از ظهر |
پرسید: می دونی غروب چیه؟
گفتم: غروب یعنی پایان تلخ یک درام عاشقانه غروب یعنی فراموش شدن یک قهرمان غروب یعنی مرگ رویای یک شهر همیشه روشن غروب یعنی... گفت بس کن دیگه! لحظه ای رو که خورشید از افق دید ما ناپدید میشه رو میگن غروب. فهمیدی؟ + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت
7:18 قبل از ظهر |
اطلاعیه شماره نمیدونم چند
بدینوسیله به اطلاع کلیه هموطنان بنزین دوست و بنزین دزد کشورمان میرساند پیرو درخواست هموطنان در خصوص آموزش صحیح سوخت گیری نکات زیر را به سمع و نظر شما میرساند: ۱-ابتدا کارت سوخت خود را درون دستگاه میگذارید. ۲-نازل را برداشته و در باک خودرو قرار میدهید. ۳-حال میبینید بنزین تو باک نمیاد ۴-به طرف دستگاه برگشته و مشاهده میکنید جا تره و بچه نیست(کارتت دودر شد) ۵-ازین مرحله به بعد به ۲ صورت میتوانید ادامه دهید الف)بعلت ضعیف بودن قلب و بالا بودن فشارخون سکته رو بغل میکنید و یه شیر پاک خورده ای از فرصت استفاده میکنه و ماشینت رو میبره پیش کارتت ب)آمپر خونت میره رو ۱۸۰ و با یک نعره رسا پمپ بنزین رو میزاری رو سرت ۶-اگه موقع سوخت گیری صبح باشه سریعا میری کارتت رو بسوزونی(عمرا نتونی)تا بنزین از طلا با ارزشترت از دستت نره و اگه شب باشه مثل یتیم مونده ها میری خونه و تا صبح کابوس میبینی تبصره-در مواقع نادر دیده شده که طرف اصلا تو باکش بنزین نداشته و تا پمپ بنزین ماشین رو هل داده در این صورت با حفظ خونسردی کامل و بی توجه به خنده مردم دوباره ماشین رو هل میدی و از پمپ بنزین خارج میشی تا دل مسئول اونجا شاید بسوزه لیتری ۱۰۰۰ تومن بهت بنزین بده
و من ا.. توفیق روابط عمومی وزارت نفت بابا ایول عجب کشور توپی دارین ها داره کم کم از مراماتون خوشم میاد زمون ما حال نمیداد همش راستی و درستی بود. نیست تعدادمون کم بود خدا حواسش بود تا یه خطایی میکردیم سه سوته سنگمون میکرد الان که قربونش برم نمیدونم حواسش کجاست یارو تلیارد تلیارد پول مردم رو میکشه بالا و یه آبم روش تازه پیش مردم هم به عنوان مرد خدا و نماینده خدا شناخته میشه و خمس و زکاتم بهش میدن واسه پدر مادرشم خدا بیامرزی میفرستن حالا من بدبخت یه ذره پامو کج بزارم بلایی به سرم میاره که... میگی نه نگاه کن اگه فیلترم نکرد شما هرچی خواستین بگین + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت
6:8 قبل از ظهر |
از دست این بچه های این دور و زمونه
الکی نیست که چند صد سال قبل شاعر گفته : پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد ولی این آدم بیچاره گول قابیل رو خورد و اسکل شد! صد دفعه بهش گفتم پسرجان اینقدر دور و بر این اراذل و اوباش نگرد ، مگه گوشش بدهکار بود؟ بیا اینم آخرو عاقبتش من احمق رو بگو که خر شدم بقول شماها پایش شدم گفتم باهاش رفاقت کنم شاید اصلاح بشه قضیه ازین قرار بود : آقا اومد گفت پول بده میخوام لباس بخرم برم پارتی،منم گفتم حوا که رفته تور دبی منم که خونه تنهام با این پسره برم مهمونی هم مراقبش باشم هم حوصلم سرنره گفتم: منم میام،دیدم یه لبخند موزیانه ای زدا دوزاریم نیفتاد گفت: خوب بیا تو هم لباس بخر گفتم :من که کتو شلوارم ردیفه گفت: باید تریپ اسپرت باشه خلاصه سرتونو درد نیارم مارو برد خرید و یه ۵۰۰ تومنی پیادم کرد و رفتیم مهمونی رفتیم تو یه خونه یعنی صد رحمت به قبر کوچیک و تاریک منم که با این هیکل بیقوارم یه سه چهر نفری رو زیر پاهام احساس کردم فضا پر دود و دست همه یه چیزی بود یهو دیدم همه سوت زدن که بعدا فهمیدم dj اومده آقا چشمتون روز بد نبینه یهو یه نعره زد یارو تو میکروفون که با کله رفتم تو سقف ادامه مطلب + نوشته شده توسط مهرزاد و دختر همسایه در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت
6:1 قبل از ظهر |
|
|
|||